خط قرمز ها

وقتی این صحبت های جان کری از اخبار پخش شد واقعا بهم ریختم ، ولی صحبت های سردار جعفری بهترین جواب بود برای این گستاخی ها ، هر چند اخبار اون رو کم پوشش داد و بعضی اخبار ها هم اصلا بهش اشاره ای نکردند اما قطعا این پیام رو آمریکا و اسرائیل زودتر دریافت کردند و می دونند دیگه این صحبت ها رو نمی تونن فقط حرف تلقی کنند ! این صحبت ها رو اینجا گذاشتم که هم خودم خونده باشم و هم توی باز نشرش نقشی داشته باشم . 


سرلشکر جعفری فرمانده کل سپاه پاسدارن 

آقای کری؛ این را بدانید نبرد مستقیم با آمریکا قوی‌ترین رؤیای مردان مؤمن و انقلابی در سراسر جهان است.

 
 تهدیدات شما برای اسلام انقلابی بهترین فرصت است. پیشوایان اسلام، سال‌هاست ما را برای یک نبرد بزرگ و سرنوشت‌ساز آماده کرده‌اند.
 
 بعید می‌دانم مردان عاقل شما اجازه دهند آمریکا که در یک سوی این نبرد سرنوشت‌ساز قرار دارد، گزینۀ مضحک نظامی را از روی میز به صحنه عمل بکشانند.
 
 آقای کری؛ ما می‌دانیم شما  بدهکارترین کشور جهان هستید و همه می‌دانند ناتوانی شما در حل مسائل و مشکلات اقتصادی‌تان، دولت آمریکا را چند هفته به تعطیلی کشاند.
 
 خورشید تمدن امپریالیستی شما به مغرب خود نزدیک شده است. بیش از این، با تکرار راهبردهای شکست خورده مانند استفاده از قدرت نظامی، فروپاشی تمدن خود را شتاب ندهید.
 
 آقای کری؛ آمریکا و قدرت‌های نظامی او در مقابل چشم مردم مجاهد و با ایمان ما بسیار کوچک و حقیر هستند.
 
 اگر شما تخصص و فهم مسائل نظامی یا امنیتی را ندارید از کارشناسان مجرب خود بپرسید که آیا واقعا آمریکا توان و طاقت تحمل طبعات خانمان برانداز عمل کردن این گزینه علیه ایران را دارد؟
 
 براساس اطلاعاتی که به ما می‌رسد، هم کارشناسان سیاسی و هم صاحب‌نظران امنیتی آمریکایی گزینۀ نظامی را برای ایران تنها مناسب روی میز ماندن می‌دانند، اما استفاده از آن را در عمل به صلاح امنیت ملی آمریکا نمی‌دانند و هشدارهای خود را در این رابطه به مسئولان آمریکا بارها داده‌اند.
 
 بدانید ایران و ایرانی از تهدید خارجی نمی‌ترسد و برعکس عامل انسجام جامعۀ مومن و غیرتمند ایران و متحدان انقلابی‌اش در سراسر جهان است و حوادث تاریخی پس از انقلاب اسلامی نیز گواه این مدعاست.
 
 بنابراین به شما توصیه می‌کنم، اعتبار کلامتان را متناسب با توانمندی‌های خود و طرف مقابلتان خرج کنید و بیش از این خود را مضحکۀ جامعۀ غیور و انقلابی ایران اسلامی قرار ندهید.

 
 آیا می‌دانید چند هزار مسلمان انقلابی که دل در گرو انقلاب اسلامی دارند و به حقانیت آن ایمان آورده‌اند و در سراسر جهان در انتظارند تا شما این گزینه را از روی میز به صحنۀ عمل بیاورید. اگر نمی‌دانید کمی بیاندیشید و یا تحقیق کنید و یا لااقل تا زمانی که قرار است منتظر حکمِ عقل عاقلان خود بنشینید، از به کارگیری این عبارت مضحک و بی‌پشوانۀ خرد و اندیشه‌ورزی پرهیز کنید.

برای سلامتی این سردار شجاع

صلوات



طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  8ماه دفاع مقدس،  سیاسی،  مذهبی فرهنگی اجتماعی، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1392/11/06 توسط فاطمه کریمی |
سوره مبارکه الأحزاب آيه 23

مِنَ المُؤمِنينَ رِجالٌ صَدَقوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيهِ ۖ فَمِنهُم مَن قَضىٰ نَحبَهُ وَمِنهُم مَن يَنتَظِرُ ۖ وَما بَدَّلوا تَبديلًا ﴿۲۳﴾


در میان مؤمنان مردانی هستند که بر سر عهدی که با خدا بستند صادقانه ایستاده‌اند؛ بعضی پیمان خود را به آخر بردند (و در راه او شربت شهادت نوشیدند)، و بعضی دیگر در انتظارند؛ و هرگز تغییر و تبدیلی در عهد و پیمان خود ندادند


Surat Al-'Aĥzāb
Among the believers are men true to what they promised Allah . Among them is he who has fulfilled his vow [to the death], and among them is he who awaits [his chance]. And they did not alter [the terms of their commitment] by any alteration -:23





ادامه مطلب

طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  8سال دفاع مقدس،  پیام های الهی، 
برچسب ها: روز قدس، Down With Israel، Down Wiith USA،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 1391/05/21 توسط فاطمه کریمی |
نگاه یکی با تاسف است ، یکی  با ترحم ، یکی فقط وظیفه اش را انجام می دهد! اما نگاه عاشقانه دل عاشق می خواهد ، هر دو اشتراکی دارند ، عاشق انقلابند ، انقلابی که در مسیر الی الله باشد کاری به راه های دیگر ندارند
عشق هم درجه بندی دارد ، می دانم دلم ظرفیت آن درجه های آخر را ندارد ، اما خدایا به حق آخرین منجی بشریت ، مهدی فاطمه (س) عشقی به ما عطاکن که ، در راهت قدمی برداریم و برای زمینه سازی حکومت عدل جهانی تلاش کنیم




طبقه بندی: امام خامنه ای،  طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  کوتاه اما ...، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 1391/04/24 توسط فاطمه کریمی |

به نام خدا

آن شب بحث درباره انتخابات جدید و شرایط کشور بعد از فرار بنی صدر بود.

بهشتی عادت داشت وسط صحبت؛ مثل معلمها؛ بحث را قطع و سوال بکند.
آن موقع همین کار را کرد.
نگاهی به اطراف کرد و گفت:
بوی بهشت می آید؛ نه؟
به دقیقه هم نکشید که بمب منفجر شد.

توضیحات موج در ادامه مطلب



ادامه مطلب

طبقه بندی: امام خمینی،  امام خامنه ای،  طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  جنگ نرم،  سیاسی،  مذهبی فرهنگی اجتماعی،  مقاومت اسلامی - بیداری اسلامی،  تولید محتوا، 
برچسب ها: شهیدبهشتی، انقلاب اسلامی، قضاوت اسلامی،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1391/03/30 توسط فاطمه کریمی |

به نام خدا

 و السلام علی عباد الله الصالحین

تا به حال دقت کردیدامام خامنه ای این سلام رو  در این 22 سال فقط در پایان تعداد محدودی از پیام ها و نامه ها نوشته ؟

" و السلام علی عباد الله الصالحین  " همان بندگانی طبق آیه قران سوره انبیا ء آیه 105 و 106 اومده که وارثان زمین هستند.......

وَلَقَد كَتَبنا فِي الزَّبورِ مِن بَعدِ الذِّكرِ أَنَّ الأَرضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصّالِحونَ ﴿۱۰۵﴾

همانا در زبور و پس از آن در تورات نوشتیم که که زمین را بندگان شایسته ما به ارث خواهند برد. (105)

به راستی در این سخن برای خدا پرستان پیام روشنی است(106)

در حدیثی از امام باقر مشخص می شود که مراد از این آیه آن است که این وعده درهمه کتب آسمانی آمده یعنی همه پیروان الهی به این موضوع ایمان دارند.........

امام باقر (علیه السلام) می فرمایند:«وَ قَولُهُ  وَ لَقَد کَتَبنا فِی الزّبورِ مِن بعدِ الذّکرِ قال: الکُتُب کُلُّها ذِکر و  أنَّ الأرضَ یَرِثُها عِبادِییَ الصّالِحون قال: القائمُ و أصحابُه»؛

 «مراد از کلمه‌ی ذکر در وَ لَقَد کَتَبنا فِی الزّبورِ مِن بعدِ الذّکرِ همه ی کتاب‌های پیامبران است و مراد از  أنَّ الأرضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصّالِحون  قائم و یاران او می‌باشد

متن کامل در ادامه مطلب




ادامه مطلب

طبقه بندی: انتظار،  امام خامنه ای،  طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  جنگ نرم،  مذهبی فرهنگی اجتماعی،  پیام های الهی، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1390/11/11 توسط فاطمه کریمی |

فخلع نعلیک ، امروز جمعه است

پای دلت برهنه کن امروز جمعه است

گویند جمعه ای طلوع می کند امیدمان

مهدی ، امام پابرهنگان ، امروز جمعه است






بقیه در ادامه مطلب




ادامه مطلب

طبقه بندی: انتظار،  طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  شعر،  کوتاه اما ...، 
برچسب ها: شعر، انتظار فرج، شهدا، شهید گمنام،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 1390/10/23 توسط فاطمه کریمی |

به نام خدا

سلام برادر حسین

شاید این نامه رو روزی برای خواهر هم خون خودت نوشتی ، اما می دونم که حرف های دل بزرگ شما فقط مال یه نفر و یه برهه محدود  نیست ،  امروز همه دختر های ایران خطاب این نامه قرار گرفتن و افتخار می کنن که سید حسین علم الهدی ، فرزند همین آب و خاک بود که روح به این بزرگی داشت ، نگاه به این عمیقی ، دلی اینطور خدایی...........

بی اجازه بردار خطابت می کنم . ببخش........

اما نه بی اجازه نیست ، دین ما بهمون اجازه داده برادران ایمانی خودمون رو برادر صدا کنیم ، هر چند هم خون نباشیم .

  پارسال ، روز عرفه، هویزه بودم ، کنار مزار شما ، امسال دلم گرفت که اونجا نیستم ، خواستم با شما درد و دل کنم . برادر حسین بعد از سی و چند سال منم امروز می خوام جواب نامه ات رو بدم .

گفته بودی ، "ما زندگی را در رنج می گذرانیم تا راحتی و آسایش ایجاد کنیم تمام عمر می دویم به این امید که لحظاتی بنشینیم  تمام عمر زحمت می کشیم تا استراحت کنیم و البته عمر می گذرد و راحتی و آسایش و نشستن و آرامش را لمس نمی کنیم و نمی یابیم زیرا مرتباً از طریق اجتماع به ما نیازهای جدید تلقین می شود.."

شاید این جملات رو این روزها بیشتر از هر وقت دیگه ای بشه با تمام وجود لمسش کرد ، این روزها حال و روز مون اصلا تعریفی نداره ، آخه یادمون رفته از خودمون بپرسیم

از کجا آمده ام ، آمدنم بهر چه بود ؟!

یادمون رفته حداقل اگه درک زندگی ائمه برامون سخته به زندگی شماهایی که با روح بزرگ تون تونستید به شیوه اونها زندگی کنید ، نگاه کنیم ....

شاید یادمون بیوفته چقدر از قافله عقبیم ، چقدر از دلمون دور افتادیم ، چقدر افق نگاهمون پایین اومده ، چقدر دغدغه هامون حقیر شده ، چقدر..........

متن کامل در ادامه مطلب...




ادامه مطلب

طبقه بندی: انتظار،  طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1390/08/24 توسط فاطمه کریمی |

به نام خدا

آخرین قسمت خاطرات راهیان نورم

شرهانی برام از یه خاطره شروع شد ....

یه هفته وقت داشتن توی منطقه شرهانی بمونن ، اگر شهیدی پیدا می کردن ، اجازه موندنشون توی منطقه صادر می شد ، اگر نه....

یه هفته اونجا بودن و تلاش فایده نداشت، روز آخر ، نیمه شعبان بود ، با رمز یا مهدی شروع کردن ، اما تا غروب بازم هیچی...

هر کس دنبال یه یادگاری بود ، اونم چشمش به یه بوته شقایق افتاد رفت که برش داره و بگذارش توی گلدون . وقتی بوته شقایق رو بالا آورد ، دید که توی جمجمه یه شهید ، ریشه کرده . با احتیاط خاک رو کنار زدند ، اسمش مهدی منتظر القائم بود از لشگر امام حسین (ع) .............

متن کامل در ادامه مطلب




ادامه مطلب

طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  8سال دفاع مقدس،  مذهبی فرهنگی اجتماعی،  خاطرات نیمه شخصی، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1390/05/12 توسط فاطمه کریمی |

در خاطرم شد زنده یاد فاطمیون ...........

یاد شلمچه.......

شعر کامل در ادامه مطلب




ادامه مطلب

طبقه بندی: امام خمینی،  طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  8سال دفاع مقدس،  مذهبی فرهنگی اجتماعی،  عکس،  شعر، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1390/05/10 توسط فاطمه کریمی |

دیروز روزنامه ای دستم گرفتم بخونم،  عکس مراسم تشیع قوی ترین مرد ایران رو زده بود ، مراسم با شکوهی بود ، تو دلم فاتحه ای فرستادم . یه لحظه  تمام تیتر ها و خبر هایی که از مرگ این قهرمان ملی ، خونده بودم و شنیده بودم از ذهنم گذشت ، از سرعت عمل مسئولین گرفته !!! تا اعلام های مکرر این خبر توی همه رسانه ، تا اجازه برگزاری مراسم تشیع با شکوه برای این قهرمان.....

دلم لرزید ، بغضم شکست ..........

یاد سال 88 افتادم ، یاد نوجوون ها و جوون هایی که به خاطر کشور و انقلاب شون شهید شدند ، اما قاتلانشون دستگیر نشدند!!! یا اگر هم دستگیر شدند ، نه اسمی از مجازات شون هست ، نه حتی اسمی از بررسی مجازات!!!

شهید شدند اما ، هیچ کس اجازه انتشار نام شون رو نداشت!!

شهید شدند ، اما کسی توی مراسم تشیع شون نبود! حتی توی مجلس ترحیم شون!!

30 نفر بچه بسیجی مخلص ، سال 88 به شهدای انقلاب مون پیوستن ، اما مظلوم و بی نشون ..........

نه اسمی ، نه عکسی ، نه تیتری! نه خبری! نه مراسم تشیع ! نه مراسم ترحیم ! نه یاداشت ! نه بیاینه!

متن کامل در ادامه مطلب




ادامه مطلب

طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  8ماه دفاع مقدس،  جنگ نرم،  سیاسی، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1390/04/30 توسط فاطمه کریمی |

 

برنامه دوم اون شب همه رو مجذوب خودش کرد ،" پدران آسمانی" اسم برنامه بود . مجری با لحن گیرایی متنی رو قرائت کرد که به دل همه نشست، قرار بود یه نفر از جانباز های عزیز جمع ، بره بالا و خاطره ای تعریف کنه. فکر کنم بهترین نماینده رفت بالا ، اون جانباز ما رو نمی دید چشم ها شو ، خیلی سال پیش تو جبهه جا گذاشته بود ، اما حرف دل زد که به دل نشست. می دونست وقت زیادی بهش نمی دن !! با اینکه امشب جشن متعلق به خودشون بود! آخه مسؤلای وزارت نفت بودند ممکن بود یه موقع حوصلشون سر بره!! شاید هم می ترسیدن این یادگارا از یادگاری های که این سال های بعد جنگ ما با بی مهری هامون به دلشون گذاشتیم حرف بزنند!!

متن کامل در ادامه مطلب




ادامه مطلب

طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  8سال دفاع مقدس،  مذهبی فرهنگی اجتماعی،  خاطرات نیمه شخصی، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1390/04/15 توسط فاطمه کریمی |

داشتم فکر می کردم ، اینجا هم تمام شد! فکه هم تمام شد! داری بر می گردی! چی برداشتی از اینجا؟! امروز اسلحه تو چیه؟! وظیفه تو چیه؟! امامت ازت چی می خواد؟!

یه دفعه باز سرم رو از روی ماسه ها برداشتم ، روی این تابلو نوشته بود ............

فکه مرا در یاب................

 




ادامه مطلب

طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  8سال دفاع مقدس،  خاطرات نیمه شخصی، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1390/03/22 توسط فاطمه کریمی |

گفتند زیاد دور نشید، وقت نداریم! زیاد دور نشدم......فقط به پرچم ها و آدم ها از دور نگاه کردم......از ذهن حساب گرم، دلم حسابی پر بود..... سعی می کردم هضم کنم چطور شهید غیور اصلی و شهید حسن پور و یارانشون ، بی هیچ ادعایی روزی اینجا اومدن ، گمنام و مظلوم شهید شدند ،ولی مردانه ایستادند . اما من و تو امروز دلمان نمی خواهد حتی چزابه بمانیم! می گوییم چرا دهلاویه نماندیم! داشتم برای خودم هضم می کردم این همه بی انصافی را! داشتم می فهمیدم بی غیرتی ام از کجا آب می خورد! ...از غرور بی جایی که دچارش شدم




ادامه مطلب

طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  8سال دفاع مقدس،  جنگ نرم،  خاطرات نیمه شخصی، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 1390/03/21 توسط فاطمه کریمی |

 

نشریه اینترنتی "شرحه های شرهانی"

گزیده خاطرات جهادگران مجازی

ازاینجا دانلود کنید

 




طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  8سال دفاع مقدس،  تولید محتوا، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1390/03/11 توسط فاطمه کریمی |

این روزها ، یاد آور حماسه ای بزرگ برای ما ایرانیان است ، حماسه سوم خرداد ، آزاد سازی خرمشهر ........

حماسه ای که امام خمینی در پیامش اینگونه از حماسه سازانش تشکر کرد :

""اينجانب‌ بايقين‌ به‌ آنكه‌ "ما النصرالا من‌ عندالله"از فرزندان‌ اسلام‌ و قواي‌ سلحشور مسلح‌ كه‌ دست‌ قدرت‌ حق‌ از آستين‌ آنان‌ بيرون‌ آمد و كشور بقيه‌الله‌ الاعظم‌ ارواحنا لمقدمه‌ الفدا از چنگ‌ گرگان‌ آدمخوار، كه‌ آلتهايي‌ در دست‌ ابرقدرتان‌ خصوصا آمريكاي‌ جهانخوارند، بيرون‌ آورد و نداي‌ الله‌ اكبر را در خرمشهر عزيز طنين‌انداز كرد و پرچم‌ پرافتخار لا اله‌ الاالله‌ را بر فراز آن‌ شهر خرم‌ به اهتزاز در آورد، تشكر مي‌كنم‌. و خرمشهر ،شهری كه‌ با دست‌ پليد خيانتكاران‌ قرن‌ به‌ خون‌ كشيده‌ شده‌ و خونين‌ شهرنام‌گرفت،  آنان‌ به‌ يقين‌ مورد تقدير ناجي‌ بشريت‌ و برپا كننده‌ عدل‌ الهي‌ در سراسر گيتي، " روحي‌ لتراب‌ مقدمه‌ الفدا " مي‌باشند. آنان‌ به‌ آرم "مارميت‌ اذرميت‌ ولكن‌ الله‌ رمي" مفتخرند.""

 

این پیروزی ها به این آسانی نصیب ما نشد ، هزینه های زیادی داشت . بزرگ فرماندهان و بهترین جوانان مان را برای زمینه سازی حماسه  آزاد سازی خرمشهرو آزاد سازی تمامی مناطق اشغال شده و حفظ آنان  تقدیم اسلام و انقلاب کردیم .

اما پایان جنگ ما پایان مبارزه نبود ، مبارزه ای بزرگ تر آغاز شد ، که امروز نمود آن در جهان اسلام نمایان شده و به گفته رهبر فرزانه انقلاب ، امام خامنه ای  به قلب اروپا نیز خواهد کشید .




ادامه مطلب

طبقه بندی: امام خمینی،  طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  8سال دفاع مقدس،  مقاومت اسلامی - بیداری اسلامی، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1390/03/01 توسط فاطمه کریمی |

به نام خدا

شاید اونجا وقتی برات سوره کوثر رو می خونن ، بهتر بفهمی چطور می تونه کوتاه ترین ها ،عمیق ترین و والا ترین ارزش ها رو توی خودش داشته باشه .......

کوثر رمز شلمچه است ، کوتاه اما عمیق .............

دلم می خواست جای او باشم ، اما فقط عکاس این صحنه شدم

 




ادامه مطلب

طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  خاطرات نیمه شخصی، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1390/02/18 توسط فاطمه کریمی |

نشریه اینترنتی "فتح به روایت شهید آوینی"

دانلود فایل پی دی اف

دانلود فایل ورد

حجم: 2.1 مگا بایت

 

گردآورنده: سمانه صمدی

طراح: فاطمه ظهوریان






طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  8سال دفاع مقدس،  جنگ نرم،  تولید محتوا، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1390/01/08 توسط فاطمه کریمی |

دانلود نشریه اینترنتی راهیان نور (pdf)

حجم: 2.2 مگابایت

(لینک کمکی)







طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  جنگ نرم،  مذهبی فرهنگی اجتماعی،  تولید محتوا، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1389/12/18 توسط فاطمه کریمی |

قرار ما

 شیراز، اربعین ،۹ صبح ، آستان مقدس سید علاءالدین حسین

تشیع پیکر شهید گمنام

فرزند روح الله.....

***********************

انگار همین دیروز بود

اربعین ۸۶

چند روز قبلش تیتر زدند: تشیع شهدای گمنام

مقصد دانشگاه

اما آن اربعین آن تیتر برایم معنای دیگری پیدا کرد

تشیع: تابوت مرده را روی دست می برند!

 ولی آن روز دل مرده ما بود که باید تشیع می شد!

سنگینی تابوت ها آن روز روی شانه ها حس نمی شد ، روی دلمان حس می شد!

تشیع پنج شهید گمنام در شیراز

مطلب کامل در ادامه...




ادامه مطلب

طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 1389/11/01 توسط فاطمه کریمی |
 

خاک را کنار زدم . اما دیدم بر خلاف اجساد دیگر که استخوان هایشان سالم بود . جمجمه حسین خرد شده !!تمام استخوان های تنش متلاشی شده بود!! وقتی این صحنه را دیدم نا خود آگاه یاد صحنه کربلا افتادم و اسب هایی که جنازه شهدا را زیر پا له کرده بودند!!

با کمال تعجب دیدم آرپی جی حسین زیر بدنش له شده ! همان جا بود که فهمیدم اخباری که از هویزه شنیده بودم صحت دارد! معلوم شد تانک ها با شنی های خود از روی جسد علم الهدی رد شده و استخوان هایش را خرد کرده بودند! گریه امانم نمی داد ، دلم میخواست با تک تک سلول های بدنم مظلومیت این شهدا را فریاد بزنم . چند ساعتی بالای سر استخوان های خرد شده حسین نشستم و درد و دل کردم . حسین در این دنیا خاکی نمی گنجید . حیف بود به مرگ طبیعی برود باید شهید می شد!

متن کامل در ادامه مطلب




ادامه مطلب

طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  8سال دفاع مقدس،  مذهبی فرهنگی اجتماعی، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 1389/10/17 توسط فاطمه کریمی |

 

در اين چند روز با خاك انس گرفتم. بوي خاك گرفته‌ام، رنگ خاك گرفته‌ام، حال مي‌فهمم كه چرا پيامبر علي بن ابيطالب را ابوتراب ناميد. حال مي‌فهمم كه علي بن ابيطالب كه مي‌فرمايد سجده‌هاي نماز

حركت اول خم شدن به روي مهر اين معنا را مي‌دهد كه خاك بوده‌ايم

حركت دوم اين معني را دارد كه از خاك برخاسته‌ايم، متولد شديم

حركت سوم رفتن دوباره به خاك به اين معناست كه دوباره به خاك باز مي‌گرديم، مرگ.

و حركت چهارم برخاستن به اين معني است كه دوباره زنده مي‌شويم - حيات قيامت.

اما در اين سنگر هميشه در كنار خاكيم، خاك پناهگاهمان است.

بقیه دست نوشته شهید علم الهدی در ادامه مطلب

 




ادامه مطلب

طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  8سال دفاع مقدس،  مذهبی فرهنگی اجتماعی، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1389/10/16 توسط فاطمه کریمی |

 

وقتی همه ما درگیر انتخاب های حقیر و زندگی های معمولی و یا حتی بی شرمانه هستیم .

 شهید آن کسی است که شک نمی کند ، وقتی همه ما شک می کنیم !!

حسینی تصمیم می گیرد

 

 

لحظه های حسینی ،

 لحظه های انتخاب بین درد و عافیت ،

 بین مرگ و زندگی ،

بین عشق و هوس ،

انتخاب بین ماندن و رفتن ،

 بین دروغ و راست ،

بین عافیت و شهادت است .

 

فکه عاشورای ۸۵ - استاد رحیم پور

متن کامل در ادامه مطلب




ادامه مطلب

طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  استاد ازغدی،  مذهبی فرهنگی اجتماعی، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 1389/09/26 توسط فاطمه کریمی |

95337.jpg

سردار شهید مرتضی جاویدی از سردارن رشید استان فارس ، در عملیاتی حساس ، دو فرمان عقب نشینی دریافت کرد .

 یکی از شهید صیاد شیرازی فرمانده ارتش وقت جمهوری اسلامی و یکی از فرمانده کل سپاه ، اما حاضر به عقب نشینی نشد .

 فقط پیام داد ، سلام من را به امام برسانید و بگویید بچه های فارس نمی گذارند ، قضیه تنگه احد این جا تکرار شود ، اگر برگردیم ، کل بچه ها قتل عام میشن .

 راست می گفتن ، اگر بر می گشتن ، از همه طرف محاصره میشدن نیروها و همه قتل عام میشدن. شجاعانه اون تنگه رو حفظ کردن ..............

 




طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  عکس، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1389/09/16 توسط فاطمه کریمی |
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1389/09/16 توسط فاطمه کریمی |
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1389/09/16 توسط فاطمه کریمی |

 

مهمانی که با دعای فرج در سحر هویزه شروع شود

با زیارت عاشورا دل ها رو هوایی کنه

89661.jpg

متن کامل در ادامه مطلب

 




ادامه مطلب

طبقه بندی: انتظار،  طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  8سال دفاع مقدس،  جنگ نرم،  عکس، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1389/08/27 توسط فاطمه کریمی |

نمی دونم این شهدا موقع دعا هاشون از خدا چی خواستند که هم گمنام موندند تا حتی نامی از اونها نمونه که بگن برای نام رفتند، هم غریب و مظلوم شدند.

غربتشون رو بیشتر وقتی می بینی که هر سال به بهانه های مختلف ، از اینکه چند استخوان !!را در دانشگاهشان دفن کردند اند فریاد اعتراض بر می آوردند!!!3.gif تا وقت گیر بیاورند به این مزار ها حمله می کنند!!!3.gif و زائرین این شهدا را به بهانه اعتراض هووو می کنند!!! 3.gif

مطمئنم خدا خیلی دوستشون داشته که همچین مقامی رو براشون قرار داده ، غربت و گمنامی فقط برازنده بنده های خاص خداست............

 

کسی حرف دل ما را ندانست

بهای محفل ما را ندانست

به جز طوفان کسی در شهر غربت

نشان منزل ما را ندانست!

  

جاده ای که به سمت مزار شهدا میره........

 

58613.jpg

بقیه در ادامه مطلب

 




ادامه مطلب

طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1389/08/09 توسط فاطمه کریمی |

 

عاشق زیارت شهدا گمنام هستم ...........

آخه هیچ جا این حسی که کنار مزار شهدای گمنام دارم رو نمی تونم پیدا کنم. تنهای جای دنیاست که وقتی چشم هامو می بندم خودم رو می تونم وسط بین الحرمین ببینم ، تنهای جای دنیاست که وقتی دعای فرج میخونم دلم  بد جور می لرزه ، تنهای جای دنیاست که می تونم غربت مدینه رو حس کنم ، آخه مدینه هم یه شهید گمنام داره .....................

مخصوصا اگر مزار این شهدا یه جایی باشه که هر کسی از اونجا رد نمیشه مگه برای زیارت اومده باشه ، یه جای چسبیده به آسمون ..........................

جاده مزار شهدا گمنام دانشگاه شیراز

مراسم دعا کنار این شهدا بد جور بغضت رو باز می کنه ، جوری که خالی میشی ، خالی از خودت ..........

چون اونجا می بینی تو هر کاری می کنی برای اسم هست ، حالا اونا همه چیز رو گذاشتن و رفتن ، حتی اسمشون رو ...............

سبکبال سبکبال ..................

مزار شهدا گمنام دانشگاه شیراز

اون باری که باز از سفر راهیان نور موندم ،شب شهادت حضرت زهرا ،یا اون بار که برای سومین بار سفر کربلامون عقب افتاد ، روز عیدی که همه اعتکاف بودن من نرفته بودم ، تنها جایی که آرومم می کرد مزار شهدا گمنام دانشگاه بود ، شهدایی که از همه شهدامون غریبت تر هستن ،آخه از سالی که مهمون دانشگاه شدن ، هر روز یه عده جمع میشن و میگن مگه دانشگاه قبرستونه ؟!! این چند تا استخون پاره رو از دانشگاه ببرید بیرون !!! ما می خوایم زندگی کنیم!!!

وقتی مراسم باشه کنار مزار ، از بالای خوابگاه ها هو می کشن و مسخره می کنن!!! وقتی  .............

آخ هر وقت یادم به این حرف ها می افته دلم آتیش می گیرم ، می گم خدایا اینا چه کار کرده بودن که مثل مادرشون زهرا ، گمنام و غریب و مظلوم شدن...................

یه بار یه مداح می گفت ، این شهدا که توی دانشگاه هستن ، برای اینکه شما آزمایش بشید و ببینید چقدر مرد عمل هستید ، ببیند می تونید توی اوج فشار ها ، توهین ها و تمسخر ها بازم بیاید و از حریمشون دفاع کنید..............

 

مزار شهدا گمنام گنبد و بارگاه نداره

اما همین مزار ساده خواب شب رو از دشمن گرفته

که شب و روز  نقشه می کشه تا این شهدا رو از دانشگاه جدا کنه

اما یه شهید ۱۷ ساله هنوز جلوی دشمن ایستاده  

ما هم فقط دعا می کنیم لایق باشیم پشت سر این شهدا

جلوی تمام دنیای استکبار بایستیم و

تا ظهور منجی عالمیان پرچم را روی زمین رها نکنیم




طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1389/07/12 توسط فاطمه کریمی |

 

پنج شنبه آخرین روز برنامه ای محسوب می شد . صبح پنج شنبه همه آزاد بودن و قرار بود بعد از ظهر بریم کوهسنگی . اولش فکر می کردم برنامه کوهسنگی فقط یه برنامه تفریحی هست و تو دلم ناراحت بودم که آخرین پنج شنبه ای که مشهد هستم رو فقط برم تفریح . اما وقتی فهمیدم مراسم دعای کمیل هست کنار مزار شهدای گمنام کوهسنگی حسابی ذوق کردم ، دلم بد جور هوایی شد............

آخه هیچ جا این حسی که کنار مزار شهدای گمنام دارم رو نمی تونم پیدا کنم. تنهای جای دنیاست که وقتی چشم هامو می بندم خودم رو می تونم وسط بین الحرمین ببینم ، تنهای جای دنیاست که وقتی دعای فرج میخونم دلم  بد جور می لرزه ، تنهای جای دنیاست که می تونم غربت مدینه رو حس کنم ، آخه مدینه هم یه شهید گمنام داره .....................

مخصوصا اگر مزار این شهدا یه جایی باشه که هر کسی از اونجا رد نمیشه مگه برای زیارت اومده باشه ، یه جای چسبیده به آسمون ..........................

جاده مزار شهدا گمنام دانشگاه شیراز

مراسم دعا کنار این شهدا بد جور بغضت رو باز می کنه ، جوری که خالی میشی ، خالی از خودت ..........

چون اونجا می بینی تو هر کاری می کنی برای اسم هست ، حالا اونا همه چیز رو گذاشتن و رفتن ، حتی اسمشون رو ...............

سبکبال سبکبال ..................

مزار شهدا گمنام دانشگاه شیراز

اون باری که باز از سفر راهیان نور موندم ،شب شهادت حضرت زهرا ،یا اون بار که برای سومین بار سفر کربلامون عقب افتاد ، روز عیدی که همه اعتکاف بودن من نرفته بودم ، تنها جایی که آرومم می کرد مزار شهدا گمنام دانشگاه بود ، شهدایی که از همه شهدامون غریبت تر هستن ،آخه از سالی که مهمون دانشگاه شدن ، هر روز یه عده جمع میشن و میگن مگه دانشگاه قبرستونه ؟!! این چند تا استخون پاره رو از دانشگاه ببرید بیرون !!! ما می خوایم زندگی کنیم!!!

وقتی مراسم باشه کنار مزار ، از بالای خوابگاه ها هو می کشن و مسخره می کنن!!! وقتی  .............

آخ هر وقت یادم به این حرف ها می افته دلم آتیش می گیرم ، می گم خدایا اینا چه کار کرده بودن که مثل مادرشون زهرا ، گمنام و غریب و مظلوم شدن...................

یه بار یه مداح می گفت ، این شهدا که توی دانشگاه هستن ، برای اینکه شما آزمایش بشید و ببینید چقدر مرد عمل هستید ، ببیند می تونید توی اوج فشار ها ، توهین ها و تمسخر ها بازم بیاید و از حریمشون دفاع کنید..............

 

مزار شهدا گمنام گنبد و بارگاه نداره

اما همین مزار ساده خواب شب رو از دشمن گرفته

که شب و روز  نقشه می کشه تا این شهدا رو از دانشگاه جدا کنه

اما یه شهید ۱۷ ساله هنوز جلوی دشمن ایستاده  

ما هم فقط دعا می کنیم لایق باشیم پشت سر این شهدا

جلوی تمام دنیای استکبار بایستیم و

تا ظهور منجی عالمیان پرچم را روی زمین رها نکنیم

 

*********************

تمام طول راه کوهسنگی حرف می زدم ، اما دل توی دلم نبود ، می خواستم زودتر برسم ..............

وقتی رسیدیم اونجا یه نگاه به بالای کوه کردم ، گنبد و بارگاهی معلوم نبود ، هیچ چیز معلوم نبود ،اما یه چیز خیلی مشخص بود ، اونجا یه حس معلوم بود ، یه دعوت..................

پله ها رو بالا می رفتیم ، از مسیر بدی اومده بودیم ، اما تمام عجله ام این بود که زودتر برسم ، وقتی رسیدم بالا ، نگام که به مزار شهدا افتاد ، بازم نگاهم طاقت نیاورد انداختمش پایین که نبینم ، اونجا واقعا حس میکنی دارن نگاهت می کنن ، برای همینه که خجالت می کشی ....

مزار شهدای گمنام

مزار شهدا گمنام کوهسنگی

 سرم که پایین بود زیارت نامه رو دیدم ، گفتم بخونم شاید بعدش روم بشه برم ، پیش شون برا  زیارت .................

وقتی جایی باشه چسبیده به آسمون اما شلوغ باشه بازم نمی تونی خودت رو رها کنی و قشنگ عرض ادب کنی ، همش حواس هست که کار اشتباهی نکنی که بقیه ببینن، کاش حواسم بود که خدا و امام زمانم چقدر کار اشتباه منو می بینن و از اونا خجالت می کشیدم...................

موقع نماز که شد کم کم دیگه مهمونی داشت شروع می شد ، خیلیا رفتن ، اما خدا رو شکر که من هم مهمونی دعوت بودم ، نماز عجیبی بود ، اونجا دیگه احساس غرور بهت دست نمی ده که آره !به به!! چه نماز خوندم!!! اونجا از همین غرورت هم احساس شرم می کنی .................

بعد از نماز ، گفتن ، رو به شهدا بشینید و زیارت بخونیم ، آخ که دیگه گریه مهلت نمی داد ، شب آخر بود و حسابی دلم گرفته بود ،  هنوز نرفته دل تنگ بودم، همه دل تنگ بودیم ، حال بچه ها شنیدنی نیست ، باید بودید و می دیدید ............................

مزار شهدای گمنام

رو به شهدا زیارت نامه خوندیم

 آخ که هنوز دلم هوای گریه داره اما مشکل از خودمه که همیشه گریه ام نمی گیره ...................

دعای کمیل که شروع شد می خواستم هر چی این چند روزه گریه نکرده بودم و نگه داشته بودم برای شب آخر گریه کنم ، اینقدر که بعدش حس کنم ، حس کنم............

قیامت بود ، هر کس توی حال خودش بود ، یکی مثل من هم که خیلی دیر میره توی حال و هوا خیلی حواسش به دور و برش بود ، صدای گریه بچه ها دلم رو می لرزوند .....................

مزار شهدای گمنام

مهمونی شهدا مهمونی شلوغی نبود اما  از اون مهمونی ها بود که شاید چند بار توی عمرمون نصیبمون بشه

 

دل میخواست خودم رو ، دل رو اونجا جا بزارم ، اما حیف که بد جور به خودم چسبیدم ، حالا حالا باید تمرین کنم که بتونم خودم رو جا بزارم ................

آخر برنامه بود ..................

وقت وداع ، وقت عهد و پیمان، وقت خواهش از امام غریب و شهدا ، که عیدی نیمه شعبانم رو مهر تایید بزن

مهر بزنن روی دلم ...............

 

ما میثاق وفاداریم ..................

در دل عشق رضا داریم ........................

 

آخ که وقتی همه با هم این شعر رو زمزمه می کردیم ، چه حالی توی دلم بود ...................

تازه می فهمیدم وقتی می گفتن  شبای قبل از عملیات ، توی سنگر ها دعا ها از یه جنس متفاوت بود، یعنی چی .........

تا حالا دعای این جنسی ندیده بودم ، اونجا داشتم می دیدم ، بین اون همه دل قشنگ دل من هم حال و هوایی پیدا کرده بود ...............

از خدا خواستم اون بغض رو ازم نگیره ، اون داغ رو از دلم نگیره که یادم بره ، یادم بره برای چی اومدم ، برای چی دعوتم کردن....................

خدا خیلی هوامو داشت و داره ، اما خودم هوای دلم رو ندارم ....................

خدایا بازم کمک می خوام ازت ، کمک کن سر عهدم بمونم.....................

عهدی که اون شب کنار مزار شهدا بستم .............

خدایا کمک کن از پس دلم ، از پس خودم بر بیام .................

 

خدایا ..................

شکر ........................................

 

 




طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  خاطرات نیمه شخصی، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 1389/05/29 توسط فاطمه کریمی |

صبح چهار شنبه قرار بود برنامه خاطره گویی دفاع مقدس باشه و بعد از اون کمی راجع راهکار ها برای هدفمند کردن فعالیت های سایبری بحث کنیم که برای بعد از ظهر حاضر بشیم و بعد از اون همگی نهار مهمان امام رضا بودیم غذای حضرتی ، باید می رفتیم  حرم ...........

 

طبق معمول چون شب رو حرم بودیم صبح دیر بیدار شدیم و برنامه با تاخیر قابل توجهی شروع شد.

 

خانم موسوی سخنران برنامه بودن . وقت کم بود اما خود شون استادانه هر دو موضوع مورد بحث رو با هم ادغام کردن و حرف هایی توی اون فاصله کوتاه زد که برام خیلی معنا داشت.

 

اول از خاطره های دوران امداد گری شون توی آبادن گفتن ، خاطره هایی که حتی شنیدنش برای ما سخت بود ، چه برسه خودمون رو توی اون فضا حس کنیم ...........

 

بعد جمله ای گفتن که بد جور به دلم نشست ............

 

گفتن : شهدا اولین کسایی  بودند که مبارزه با جنگ نرم رو شروع کردند ، اونا جنگ نرم که از همون اویل انقلاب شروع شده بود رو حس کرده بودن ، این قدر دلشون رو پاک کرده بودن که توی اون فضای ابهام و غبار آلود می دیدن آینده رو ، می دونستن دشمن ممکنه از کجا ها به ما ضربه بزنه برای همین توی وصیت نامه هاشون اینقدر روی بعضی مسائل تاکید داشتن

 

وقتی می گفتن، پشتیبان ولایت فقیه باشید می دیدن دشمن از این رکن نظام ما از همه چیز بیشتر کینه داره و تمام تلاشش رو برای زدن این ستون اصلی خیمه می کنه

 

وقتی از حجاب می گفتن می دونستن ، که دشمن از این حجاب زن اسلامی می ترسه ، می دونستن اگر حجاب رفت ، عفت می ره و غیرت ، ظاهر میشه همه چیز و باطن و تفکر می ره کنار ، می دونستن حجاب بره ، جامعه به جای میل به آرمان های انقلاب میل میکنه به اهداف جهان استکبار ، می دونستن که این قدر ما رو قسم دادن توی وصیت نامه هاشون

 

دلم می خواست بازم بشنوم اما وقت تنگ بود و باید می رفتیم ........................

 

توی راه تمام حواسم به اون حرف ها بود ....................

 

 

************

 

 

روز نمیه شعبان یکی از عیدی هایی که آقا امام رضا بهمون دادن این بود که بدون هیچ هماهنگی قبلی ، از حرم اومدن حسینه ما و همه ما رو دعوت کردن چهارشنبه ظهر ، نهار مهمون آقا باشیم

 

فیش رو که گرفتم هم کلی خوشحال بودم که از آقا عیدی گرفتم ، هم بعض گلوم رو گرفته بود.........

 

این بعض قصد نداشت باز بشه ، مهمون بودم اما .................

 

 

اما حس می کردم تک تک لقمه هایی که می خورم مسئولیتم رو سنگین تر می کنه ، شاید ..........

 

شاید که نه ، حتما آقا جوابم رو داده بود ....................

 

 شب عید یه چیزی از آقا خواستم ، اون عیدی  رو بهم داد و روز آخر هم خودش مهرش کرد ............

 

یه بعض ، یه دغدغه ، یه چیزی که اجازه نده من به حال خودم بمونم و فقط به فکر خودم باشم ، چیزی که یادم بندازه ، پرچم روی زمین مونده رو من باید بردارم ...................

 

آقا عیدیم رو داده بود................

 

کاش بتونم خوب ازش نگه داری کنم .....................

 

 

 

 

برای شادی روح همه شهدای این انقلاب

 

شهدای 8 سال دفاع مقدس

 

و 8 ماه دفاع مقدس

 

صلوات

 




طبقه بندی: انتظار،  طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  جنگ نرم،  خاطرات نیمه شخصی، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1389/05/28 توسط فاطمه کریمی |

 

ورود سرلشكر خلبان "لشكری" به وطن پس از سالها اسارت در عراق

img634175519037812500.jpg
    

او مردانه ایستاده است ، آیا ما  هم مردانه ایستادیم؟!!    

 

img634175519332812500.jpg

    

حجت الاسلام "علی اكبر ابوترابی" در حال ورود به وطن پس از سالها اسارت در زندانهای عراق  

img634175519595781250.jpg   

مردی که ایستادگی در برابرش تعظیم می کند

 

 ************************** 

img634175519912812500.jpg 

img634175520268125000.jpg 

   
img634175521071562500.jpg

خوش آمدید برادرانم

   

کاش یادمان باشد برای حفظ این انقلاب چه جوان ها دادیم و چه جوانی ها رفت

  

جوان ایرانی! عزت ایران به ایستادگی توست  

پس ایستادگی کن و  

زمینه ساز ظهور منجی عالمیان باش

     

برای تعجیل در ظهور مولایمان 

مهدی فاطمه (س)

صلوات

 




طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  8سال دفاع مقدس، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1389/05/26 توسط فاطمه کریمی |

خاطره سردار علی ناصری از شهید باقری

برگرفته از کتاب پنهان زیر باران ، انتشارات سوره مهر

 

 

 

نزدیک نماز ظهر بود . حسن باقری برای تجدید وضو به ساختمانی که پشت سپاه بود رفت و دقایقی بعد، در حالی که وضو گرفته و هنوز آستین هایش بالا بود، بیرون آمد . من هم قصد داشتم بروم تجدید وضو کنم . مرا که دید با آن صدای بم کلفتش گفت:

 

-          علی آقا التماس دعا داریم

 

کمی مکث کرد و سپس ادامه داد:

 

-          باید کاری کنیم که در این جنگ نمره خوبی بیاوریم

 

-          چه نمره ای؟

 

-          نمره شهادت . باید شهید بشیم . حیفه شهید نشیم.

 

-          هر چه هست دست خداست .

 

حسن باقری با قاطعیت پاسخ داد:

 

-          نه! دست خودمان هم هست .

 

-          چطور؟

 

-          اگر دو چیز را رعایت بکنی ، خدا شهادت را نصیب می کند.

 

-          چه چیز هایی ؟

 

    حسن باقری با حالت ویژه ای گفت :

 

 

 

-          یکی پر تلاش باش و دوم مخلص ! این دو تا را درست انجام بدی خدا شهادت را هم نصیبت می کند.

 

 

 

بعد اضافه کرد :

 

-          علی آقا شهید شدی ، شفیعمان باش ها!

 

این حرف را که زد ، به چهره اش نگاه کردم و شهادت را در آن خواندم . یقینم شد که به زودی به شهادت خواهد رسید .

 

 

***************

 

یادمان باشد امروز هم جنگ است ، نه جنگی که دشمن با موشک جسم ما را هدف بگیرد ، او امروز تفکر ما را هدف گرفته ، اعتقاد و باور ما را هدف گرفته ، اگر قرار باشد در این جنگ ما هم نمره خوبی بگیریم ، نمره شهادت ، چه نسخه ای بهتر از نسخه شهدا ؟!

 

 

 

*******************

 

معرفی کتاب :

 

کتاب پنهان زیر باران ، خاطرات سردار علی ناصری هست ، که سال ها با سردارشهید علی هاشمی زندگی کرده و این کتاب در واقع  به گونه ای خاطرات مشترک این دو عزیز است . وقتی که امسال خبر دادند سردار هاشمی بعد از 21 سال بر می گردد ، خیلی دلم می خواست از این شهید بیشتر بدانم ، از قضا همان روزها این کتاب را دیدم بی آنکه بدانم این خاطرات از علی هاشمی می گوید ، آن را خریدم . حال می بینم شهدا چه زود جواب ما را می دهند ، از این خجالت میکشم که چرا ما اینقدر بی معرفتیم که حتی نمی خواهیم از آنها بدانیم .  

 

دوستانی هم که شاید مثل من دوست داشتند از سردارعلی هاشمی بیشتر بدانند ، می توانند این خاطرات را بخوانند و نه فقط با این شهید بزرگوار بلکه با تک تک شهدایی که در این کتاب یاد و خاطره آنها آمده ، زندگی کنند و بیشتر درک کنیم ، شهدا چطور زندگی کردند که خدا شهادت را نصیب شان کرد.

 

 

 




طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  8سال دفاع مقدس، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1389/05/26 توسط فاطمه کریمی |

نکته: متن زیر روایت آزاد سازی خرمشهر از زبان شهید صیاد شیرازی است و خلاصه 3 فصل از کتاب" در کمین گل سرخ" و یک فصل از" ناگفته های جنگ "می باشد . این خلاصه تقریبا این حرکت بزرگ را کامل توصیف می کند.  قسمت های پرنگ عین صحبت های شهید صیاد شیرازی است.

 

 

jang---38.jpg

 

 

فقط مانده بود خونین شهر از شمال تا منطقه طلائیه جلو رفته بودیم و درکوشک به جاده زید حسینیه رسیده بودیم . جاده اهواز خونین شهر هم کاملا باز شده ود. پادگان حمید هم آزاد شده بود.

در اینجا نقص ما وضعیت دشمن در خونین شهر بود . بین خونین شهر و شلمچه دشمن مثل یک غده سرطانی هنوز وجود داشت . ...

 

از عقب جبهه گزارش می شد که مردم با اینکه می دانستند حدود 5000 کیلومتر آزاد شده و حدود 5000 نفر هم اسیر گرفتیم ، عمده خوزستان آزاد شده ، ولی مرتب تکرار می شود : خونین شهر چه شد؟

 

یعنی تمام عملیات یک طرف آزادی خونین شهر یک طرف.

 

 

در جبهه کار گره خورده بود ، برای رهایی از این بن بست دو راه بود ، یا باید خرمشهر را می گرفت- که در چند روز اخیر برای دست یافتن به آن به هر دری زده بودند و نشده بود- یا بصره را می گرفتند. عده ای بر این طرح اصرار داشتند اما کسانی که در جبهه بودند و توان و امکانات را بر داشتند می دانستند این طرح نیز عملی نیست.

 

سرهنگ صیاد اینقدر دستش از نیرو خالی بود که برای ادامه عملیات مجبور شد چهار تیپ از نیروهای قرارگاه فجر را به خرمشهر منتقل کند . این ریسک بزرگی بود چون منطقه عملیات فتح المبین که به تازگی آزاد شده بود خالی از نیرو می شد که عراق اگر می توانست در آنجا کاری کند منطقه ای که طی دو ماه آزاد شده بود ممکن بود از دست برود. اما عراق نیز همه توان خود را متوجه خرمشهر کرده بود.

 

چندین جلسه مشورتی با حضور فرماندهان سپاه و ارتش برگزار شد.  نیرو ها اصلا آمادگی عملیات نداشتند. دو فرمانده به اهواز رفتند تا در فضای خلوت به دنبال راه چاره باشند . سرانجام به نتیجه رسیدند . خرمشهر باید محاصره می شد و بعدا در فرصتی مناسب آن را اشغال کنند. خبر محاصره خرمشهر باعث می شد نیرو های مردمی  به جبهه بشتباند و با انگیزه بهتری کار دنبال شود.

چشم هایمان از خوشحالی برق می زد.  حالت جالبی است که فرمانده عملیلت مطمئن باشد در این طرح اطمینان پیروزی  هست.

 

 

 

 

آن دو با قلب های لبریز از امید خود را  به منطقه رساندند. حدود ظهر بود که سرهنگ وارد اتاق فرماندهی شد. مساحت سنگر 2در 3 بود. حدود 50 نفر در آن فضای گرم و دم کرده خود را جا داده بودند. نقشه عملیات برای حاضرین شرح داده شد بعد از کمی بحث

jang---44.jpg

 

 

برادر متوسلیان گفت: ما تابع دستور هستیم می رویم به دنبال اجرا هیچ نگران نباشید.

 

KORDESTAN_105.jpg

 

برادر خرازی هم همین طور . این طور که شد گفتم : بسیار خوب این قدر هم وقت دارید . سریع بروید و برای عملیات آماده شوید.

 

kharrazi---17.jpg

 

 

عملیات با یک ساعت تاخیر شروع شد . قرارگاه کربلا در ساعت 22:25  روز اول خرداد حدود 9 تیپ نیرو را در ظلمات شب از سه محور روانه میدان کردند. یک محور به خوبی جلو می رفت اما کار در دو محور دیگر گره خورده بود.

 

هنگام نماز صبح بود . اکثر کسانی که در اتاق جنگ بودند از شدت خستگی افتاده بودند. چشم هایم از شدت خواب باز نمی شد. ولی دلم نمی آمد از کنار بی سیم بروم همان جا دراز کشیدم و سعی کردم چند دقیقه بخوابم.

 

در عالم خواب و رویا ناگهان دیدم سیدی عالیقدر که عمامه مشکی دارد وارد قرار گاه شد. چهره اش گرفته بود و بسیار محزون و خسته به نظر می رسید. به احترامش همه بلند شدند . لحظه ای بعد انگار کارش تمام شده بلند شد و گفت : من می خواهم بروم آیا کسی هست که من را در این مسیر کمک کند؟

 

من زودتر از بقیه جلو دویدم و دست ایشان را گرفتم. بیرون که رفتیم دیدم حیف است این سید بزرگوار با این همه خستگی پیاده راه بروند پس بغلش کردم . با لبخند نگاهم کرد. از این نگاه محبت آمیز چنان به وجد آمدم که از خوشحالی به گریه افتادم.

 

 

ناگهان با صدای گریه خودم از خواب پریدم. متوجه شدم از بی سیم صدای تکبیر گفتن می آید . فهمیدم دو محوری که کارشان گیر کرده بود توانسته اند به اروند برسند.

 

آن لحظه امید بخش ، ساعت 4:30 بامداد روز دوم خرداد بود که  به قرارگاه اعلام شد جاده شلچه خرمشهر و پل نو آزاد شد.

 

صدام در یکی از پاسگاه های شلمچه سربازانش را به مقاوت فرا می خواند که خبر محاصره خرمشهر را شنید. آشکارا زانویش لرزید . دست به دیوار گرفت و خود را به بی سیم رساند. فرمانده نیروهایش را در خرمشهر خواست . گفتند اتومبیل او رفته روی میدان مین و کشته شده است . فورا سرهنگ ستاد خمیس مخیلف را به جای او نصب کرد. دستور داد: " شکستن محاصره خرمشهر به عهده فرمانده جدید است که فردا صبح انجام می شود"

 

اما این دستور هیچ وقت اجرا نشد!

 

برادر خرازی با کد و رمز اطلاع داد وضع ما خوب است و گفت: توانسته ایم 700 نیرو را متمرکز کنیم. اگر اجازه بدهید از این جایی که دشمن خط محکمی ندارد به خط بزنیم توی خونین شهر.

ریسک بزرگی بود 700 نفر چی بود که بخواهیم به خونین شهر حمله کنیم ؟ بعدش چی؟ حالت خاصی بر دنیای ما حاکم شده بود . زیاد خود را مقید قانون و مقررات جنگ نمی کردیم که این کار بشود یا نشود.   گفتم : بزنید.

 

 

ایشان زد به خط . یک ساعت هم طول نکشید . ساعت 8 صبح بود که داد بیداد و فریاد آن ها بلند شد. گفتند: ما زدیم به خط ، خوب هم گرفته . عراقی ها جلوی ما دست ها را بالا برده اند ولی حتی نمیتوانیم آنها را بشماریم!

 

img634102059250468750.jpg

 

 اوضاع عجیبی بود . یک هلی کوپتر 214 را مأمور کردم تا برود بالای منطقه و اوضاع را گزارش دهد. هنگامی که رفت بالای مواضع فتح شده  خلبان فریاد زد: تا چشم کار می کند توی این خیابان و کوچه های خرمشهر عراقی ها صف بسته اند و دست ها را بالا برده اند.

 

نمی شد به عراقی ها بگوییم بروید توی سنگر های خودتان ما نیرو نداریم!! بالاخره باید کارشان را تمام می کردیم. به نیرو های خودی گفتیم به صورت صف ، بایستند . منظورمان این بود که اینها را هدایت کنیم بیایند روی جاده و از طریق جاده بروند به طرف اهواز . گفتم: فعلا پیاده بروند به طرف اهواز!

 

تا اهواز 165 کیلومتر راه بود . ماشین هم نداشتیم آنها را سوار کنیم. نیرو ها با دست اشاره می کردند بروند توی جاده و آنها هم  رفتند. مگر تمام می شدند! آمدنشان تا بعد از ظهر طول کشید! هر چه می رفتند تمام نمی شد ، طرف عصر بود پرسیدم: بالاخره این اسرا چه شدند.؟ گفتند : دیگر نمی آیند.

رفتیم توی خرمشهر و شهر را گرفتیم. آماری به ما دادند . حدود چهارده هزار و پانصد اسیر گرفتیم . حالا داخل آن سنگر ها چقدر آذوقه و مهمات و سلاح بود جای خودش.

آنها با این همه مهمات و تجهیزاتی که داشتند اگر محاصره  می شدند تا 15 روز دیگر هم نیاز به چیزی نداشتند اما خدای متعال ترسی را در دل آنها انداخته بود که حتی یک ساعت هم مقاوت نکردند.

ساعت 5 صبح نیرو ها به اروند رسیدند و ساعت 7 صبح برادر خرازی گفت به خط بزنیم ؟ و هشت صبح ما  به آنها گفتیم دست ها بالا!

حدود یک ماه طول کشید تا سنگر ها را از مهمات و فشنگ و خوار و بار خالی کردیم .

 

ظهر آن روز نیروها از سه طرف وارد خرمشهر شدند و در مسجد جامع به هم پیوستند . پرچم جمهوری اسلامی ایران بر بام مسجد بر افراشته شد. و خونین شهر دوباره خرمشهر شد. در آن لحظه با شکوه که ساعت 2 و بیست دقیقه بود، مردم ایران گوش به رادیو سپرده بودند که داشت اخبار فتوحات فرزندانشان را می داد که ناگهان گوینده خبر به هیجان آمد و داد زد:

شنوندگان عزیز، شنوندگان عزیز توجه فرمایید ! به خبری که هم اکنون به دست من رسید توجه فرمایید ! خونین شهر آزاد شد!

ناگهان بانگ تکبیر با اشک شوق همه ایران در هم آمیخت. زمین و زمان به وجد آمد . پیر و جوان کودک وبزرگ به خیابان ها ریختند و به شادی و شکر گزاری در مساجد پرداختند.

 

 

img634102064749218750.jpg

 

img634102064583906250.jpg

 

img634102058026406250.jpg

 

 

 

برای شادی روح همه شهدای

 

8 سال دفاع مقدس

 

8ماه دفاع مقدس

 

به خصوص شهدای آزاد سازی خرمشهر و شهدای فتنه 88

 

 

صلوات 

 




طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  8سال دفاع مقدس، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 1389/05/23 توسط فاطمه کریمی |

 امروزه برتری صنایع و سازمان ها در بهترین مدیریت سرمایه و تکنولوژی و امکانات نیست در مدیریت بهینه و مناسب نیروی انسانی است. امروزه سرمایه اصلی صنایع و سازمان ها نیروی انسانی آنهاست نه دستگاه و ماشین آلات و ساختمان ها.

بنابراین نقش مدیریت و از آن مهم تر رهبری نیروی انسانی ، یک نقش کلیدی و سرنوشت ساز برای جامعه امروز به حساب می آید.

کشور های پیشرفته نیز این مسأله را در اولیت کاری خود قرار دادند و تئوری های مدیریتی خود را که بر مبنای اولیت ماشین بر نیروی انسانی بود را تغییر داده و علاوه بر مطرح کردن الگو های مدیریتی جدید ، بحث رهبری نیروی انسانی را توسعه دادند.

در تفاوت رهبری و مدیریت می توان به این مقدار بسنده کرد که مدیریت در واقع با منشا قانونی مشروعیت می گیرد و با قانون می تواند افراد زیر مجموعه را هدایت کند اما رهبری در قالب قانون نمی گنجد ، بلکه با روح و قلب نیروی انسانی مرتبط است و رهبر حتی بدون مشروعیت قانونی و اعمال قانون می تواند زیر دستان را هدایت کند.

مدیر از قبل انتخاب می شود و رهبر توسط افراد انتخاب می شود و از آنجه که  مدیریت بر اساس روابط انسانی و یا همان رهبری بسیار موثر تر از مدیریت برمبنای قانون است ، امروزه مدیران باید رهبران لایقی باشند تا موفق گردند و تئوری های مدیریتی جدید بر همین مبنا تغییر رویه داده اند.

این نتیجه را غرب بعد از طی دوران های سعی و خطا بدست آورده و بابت رسیدن به آن هزینه های بسیاری داده ، اما دین عزیز ما اسلام در 1400 سال پیش این الگو را در برابر دیدگان همه جهانیان قرار داده بود. متاسفانه ما قدر منابع غنی اسلامی ایرانی خود را ندانسته و به امید پیشرفت ، سالها کورکورانه الگو هایی که کشور هایی پیشرفته برای کشور های خودشان- آن هم براساس سعی و خطا – دنبال کردیم و به این خیال خوش بودیم که حتما موفق خواهیم شد!

حتی اگر تمام آن اصول را نیز بدون هیچ کم و کاستی اجرا کنیم ، از آنجا که این تئوری ها با دین ، فرهنگ و روحیه ما ، سازگاری ندارد نتوانسته موفقیتی را نیز برای ما به دنبال داشته باشد.

هر چند مدیریت و رهبری نوعی علم محسوب می شود و استفاده از علوم ، بسیار پسندیده است ، اما به این خاطر که این علوم جزو دسته علوم انسانی هستند ، بومی سازی آنها تنها راه موفقیت در این علوم است.

  با همه این تفاسیر مشخص است که تنها راه خروج صنایع و سازمان های ایرانی از این حالت حرکت بسیار آهسته به سوی جلو و یا حتی حرکت به سمت عقب ، پیاده سازی الگوی موفق ایرانی – اسلامی ، مدیریت و رهبری در آنها می باشد.

به همین دلایل در این مقاله سعی بر این است که یک نمونه موفق معاصر ایرانی ( سردار شهید علی صیاد شیرازی)، در امر رهبری و مدیریت را مورد بررسی قرارداده و راه های تعمیم این نمونه موفق را در مدیریت و رهبری صنایع و سازمان های خود شرح دهیم.

امید است که بتوان با الگو های بومی ، که آزمون خود را پس داده و توانسته اند در کشور خودمان موفق باشند ، جهش بزرگی به سوی موفقیت های سازمانی و صنعتی داشته باشیم.

 

 

ارائه راهکار ها در ادامه مطلب




ادامه مطلب

طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  8سال دفاع مقدس،  الگوی مدیریت اسلامی- ایرانی(شهید صیاد شیرازی)، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 1389/03/08 توسط فاطمه کریمی |

بعضی خیال می کنند ، یا زهرا یک ذکر است ذکر معمولی ، اما نمی دانند این ذکر ، رمز است ، رمز پیروزی ..............

یا زهرا که می گویی یاد مظلومیت ، بی بی دو عالم می افتی .............

حضرت زهرا مظلوم بود نه به این خاطر که فدک ، میراث مادی پدرش را از او به نا حق گرفتند ، مظلوم بود چون ولایت ، میراث اصلی پدرش برای عالمیان را داشتند منکر می شدند و او تنها حامی ولایت بود.

از فدک سخن می گفت که به  مادی گرایان مسلمان نما بگوید ، شما حتی میراث مادی پدرم که طبق قانون صریح اسلام به من ارث می رسید را از من گرفتید ، پس منکر شدن ولایت علی دیگر از شما بعید نیست ، حتی اگر غدیر را دیده باشید و هزاران هزار نفر برای شما نقل کرده باشند و بدانید که هیچ کس جز علی نیست که خداواند برای رسولش آیه نازل کند که اگر ولایتش را اعلام نکند ، رسلاتش را به اتمام نرسانده است.

فاطمه جز در راه ولایت قدمی بر نداشت و تا پای جانش در این راه ایستادگی کرد و از حق مولا و ولی زمان خود دفاع کرد. پس یا زهرا که می گویی جز در راه ولایت نباید قدمی برداری.................

 

 

 

یا زهرا که می گویی یاد گریه های آن حضرت بعد از پدر می افتی ...................

این گریه ها از روی ضعف نبود ، برای این بود که حق و باطل را برای همه آشکار کند . این گریه های فاطمه نبود که خواب سران فتنه مدینه را آشفته کرده بود ، این روشنگری های فاطمه بود که خواب را از چشم سران فتنه گرفته بود و نگران بودند این روشنگری ها آتش زیر خاکستر را زنده کند و نتوانند  حکومت که حق علی بود را تصاحب کنند.

هر چند حکومت را  با زور و تزویر ،صاحب شدند اما این دفاع جانانه ی فاطمه  بود که ولایت را در این خاندان حفظ کرد.

یا زهرا که می گویی یادت باشد ، جز در راه روشنگری حق و حقیقت قدم برنداری و نگذاری غبار غفلت  باعث شود ، راه ولایت را گم کنیم.

***************

یا زهرا که می گویی یاد خطبه آتشین آن حضرت در مسجد مدینه می افتی...........

مخاطب آن خطبه فقط مردم مدینه نبودند ، آن خطبه خطاب به همه تاریخ بود ، آن حضرت خط حق وباطل را از همان جا برای همیشه از هم جدا کردند و معیاری را برای ما معرفی کردند که به وسیله آن، دوست و دشمن ، منافق و بزدل را در همه زمان ها بشناسیم .

 زمان انتخاب که فرا می رسد ، هر کس که از بین تمام راه های پیش رو ، راه ولایت  را برگزیند  و شک نکند در خط حق قرار گرفته و هر کس جز این کند ، در قیامت از شفاعت بانوی دو عالم بی نصیب خواهد ماند ، حتی اگر تمام عمر را به نماز و روزه و مناجات گذرانده باشد . این معیار حضرت زهرا بود که تا آخر تاریخ همراه ماست .

خطبه حضرت زهرا در آن روز تمام نشد ، حضرت علی بر منبرو در جنگ ، امام حسن در کاخ معاویه ، امام حسین در کربلا ، حضرت زینب در کاخ یزید ، امام سجاد در خفقان ، امام باقر و امام صادق در کلاس های درس ، امام کاظم در برابر خونخوار ترین پادشاهان عباسی ، امام رضا و امام جواد در کاخ مأمون ، امام هادی و امام حسن عسگری در بند اسارت ، آن خطبه را ادامه دادند. خطبه مادر ، همان خط ولایت بود که حضرت مهدی (عج) روزی برای تکمیل آن خطبه قیام خواهد کرد و جهانی را پر از عدل و داد می کند....

پس یا  زهرا که می گویی یادت باشد کلامت باید در مسیر خطبه حضرت زهرا باشد ، یعنی در مسیر ولایت.......

*******************

یا زهرا که می گویی یاد پلهوی شکسته مادر و مزار بی نشانش می افتی........

دشمن خیال می کرد ، اگر فاطمه را خاموش کند ، افشاگری هایش نیز به پایان خواهد رسید و ولایت دیگر حامی ندارد. اما نمی دانست فاطمه شمعی است که تا زمان طلوع خورشید حقیقت ، خاموش نخواهد شد و با شعله خود به نبرد تاریکی می رود و نخواهد گذاشت حق برای لحظه ای هم که شده در تاریکی مطلق فرو رود .

جسم فاطمه را شب، در کوچه ای خلوت و تاریک ، بین در و دیوار گذاشتند . به خیالشان همه چیز همان جا تمام شد ، اما نمی دانستد فاطمه طولانی ترین اعتصاب الهی – سیاسی را شروع می کند و آبروی آنها را در تمام طول تاریخ خواهد برد. حضرت فاطمه وصیت کرد جسم پاکش را در تاریکی شب و به دور از چشم همه نا محرمان به دل خاک بسپارند و به هیچ کس نگویند در کجای این عالم  آرمیده است و تا زمانی که فرزندش ، مهدی ( عج ) بیاید این راز بر ملا نخواهد شد . تا آن زمان این مزار بی نشان ، رسوا کننده تمامی ظالمان این عالم است.

یا زهرا که می گویی باید حاضر باشی در راه ولایت جانبازی کنی و  راهی جز مبارزه با ظلم برای رسیدن به صبح پیروزی نیست.............

*******************

رمز یا زهرا را امام خمینی برای ما زنده کرد و آن بسیجی پشت پیرهن خاکی اش نوشت " می روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم" سر بند یا زهرار و بست ، ذکر یا زهرا به لب رفت تو دل دشمن ، رفت اما توی وصیت نامه اش نوشته بود دوست دارم مثل مادرم زهرا مزارم بی نشان باشد...................

وقتی برگشت فقط روی سنگ قبرش نوشتند .............

شهید گمنام.............

فرزند روح الله..............

 

دشمن از رمز گشایی این رمز عاجزه که چطور ذکر یا زهرا ما رو به پیروزی می رسونه.........

اما دل هر بچه شیعه گواهی می ده بدون این رمز نمی تونه سوار کشتی ولایت بشه و از دریای طوفانی به صبح پیروزی برسه.........................

پس این ذکر رو از این به بعد نه فقط با زبان بلکه با دلمون بگیم...................

یا زهرا.............................

یا زهرا ..................................

یا زهرا...................................

 

برای تعجیل در ظهور مهدی فاطمه (س)

صلوات

 




طبقه بندی: انتظار،  طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  8سال دفاع مقدس،  مذهبی فرهنگی اجتماعی، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1389/02/08 توسط فاطمه کریمی |

خواستم بنویسم اگر صیاد بود در اوج فتنه 78 تا 88 در کنار امام خامنه ای می ایستاد و کمر خم نمی کرد....

اما دیدم در لحظه لحظه این سال ها شهید صیاد در کنار امام خامنه ای در کنار همه بسیجیان جمهوری اسلامی  در کنار همه ملت غیور ایران ، ایستاده بود در برابر صف دشمن ...........

دشمن جسم صیاد را از ما گرفت ، دعای خیرش را نگرفت ......

 دشمن خیال می کند که صیاد را از میان ما برده ، نمی داند شهید زنده تر از همه ی زنده هاست و اتفاقا از شهید صیاد، بیشتر از سرلشکر صیاد ، باید بترسد ، چون خون شهید بعد از شهادت به جای یک کالبد محدود در کالبد یک جامعه می جوشد و همه را به حرکت در راه حق،  به ایستادگی بر حق،  سوق می دهد. از برکت خون شهدا بود که در جنگ سنگین و عظیمی که دشمن برای ما تدارک دیده بود ،  پیروز شدیم .

 جنگی که امام خامنه ای جنگ نرم خواندش ، جنگی  که سلاح ها جسم را نشانه نمی رفت اندیشه ها ، احساس ها و دل ها را نشانه می رفت .

 در لحظه  لحظه های حساسی که ممکن بود قدممان سست شود دعای خیر صیاد ها بدرقه راه ما بود که با قلبی آرام تر و مطمئن تر از همیشه به قلب دشمن زدیم و حماسه ها ساختیم.

یک نفر می گفت : امام خامنه ای در این هشت ماه فتنه تنها در برابر همه سران فتنه ایستاد و یک تنه پیروز شد اما من می گویم امام خامنه ای تنها نبود تمام بسیجیان، مالک اشتر ها در کنارش بودند صیاد در کنارش بود ، همت در کنارش بود ، باکری ،باقری ، کاظمی  ..... و به قول امام خامنه ای به ما چه که بعضی ها درک نمی کنند این چیز ها را !!

به ما چه که نمی فهمند شهدا زنده اند یعنی چه!!

 به ما چه که نمی فهمند امداد غیبی یعنی چه!!

 به ما چه که نمی فهمند شهید چطور می تواند با دعایش فتنه ها را نقش بر آب کند و میلیار ها دلار آمریکا را که صرف این فتنه ها شده بود بر باد دهد!!!

صیاد به خواسته دلش رسید اما دلبستگان جریان فتنه به خواسته دلشان نرسیدند !!!! خواستند از ولایت فقیه عبور کنند ، صیاد را سدّ راهشان می دیدند و قبل از فتنه تیر 78 او به آرزوی همیشگی اش رساندند ، اما نمی دانستند صیاد دعایی داشت که آروزی آنها را بر باد خواهد داد، صیاد همیشه در نمازش برای سلامتی رهبرش و مولایش دعا می کرد ، جسم صیاد را بردند اما دعایش باقی ماند  و آروزی ها آنها را بر باد داد اما این کافی نبود باید آبرویشان را بر باد می داد. فتنه 88 هم دعای صیاد با ما بود ، دعای همه شهدا همراه ما بود ، دعایشان همراه ما بود که علاوه بر آرزوی سران فتنه این بار آبرویشان را نیز بر باد رفت !!!!

آری دعای همه شهدا با ما بود ، جسمشان با ما نبود اما دلشان با ما بود. این خوش خیالی محض است که باور کنیم خودمان به تنهایی این جنگ عظیم را بردیم . این جنگ سنگین تر از آن بود که زمینی آن را ببریم ، آسمانیان نیز به کمک ما آمدند و اگر بعضی ها نمی فهمند و هنوز هم نمی خواهند باور کنند بگذار در همان خیال خام خودشان باقی بمانند.

اما یادمان باشد ، غرور پیروزی ما را آنچنان مست نکند که فراموش کنیم چطور پیروز شدیم . بعد از فتح خرمشهر امام خمینی پیام داد که" خرمشهر را خدا آزاد کرد" غرور پیروزی راه چشمانتان را نبندد و راه را گم کنید !!! اما باز فرمان بر خوبی نبودیم و غرور باعث شکست های پیاپی شد ، آن زمان صیاد تمام تلاشش را می کرد به همه این پیام امام را یادآوری کند که نباید غرور باعث شکستمان شود ، اما کسی گوشش بدهکار نبود، امروز هم امام خامنه ای بعد از عبور از گردنه سخت فتنه بار ها و بارها تاکیید کرد که فراموش نکنیم که چگونه پیروز شدیم ، غرور ما را نگیرد و باز هم از فتح خرمشهر و غرور منجر به شکست بعدش گفت، نکند امروز ما هم این هشدار را نشنیده بگیریم و با غرور ناشی از عبور از فتنه شکست را نصیب خودمان کنیم .  شهید صیاد امروز هم نگران همین غرور بی جای ماست ، امروز او ناظر بر کار های ماست .

 یادمان باشد بعد از فتنه شرایط بسیار سخت از خود فتنه است . ساختن بسیار سخت تر از دفاع در زمان فتنه است ، برای همین امام خامنه ای از تلاش مضاعف می گوید ، از همت مضاعف می گوید ، تلاش معمولی نمی تواند ما را به سمت قله ببرد ، باید هر آنچه که در توانمان است ، بگذاریم وسط میدان ، همان طور که صیاد گذاشت همان طور که باقری گذاشت ، همت گذاشت‌، باکری گذاشت، متوسلیان گذاشت ، کاظمی گذاشت ...............

باید بسیجی وار کار کرد اما دلمان گرم باشد که دعای خیر صیاد دلها بدرقه راه ماست.........................

شهید صیاد همیشه از فرزندانش می خواست در عرصه علم و تحقیق تلاش کنند و امسال امام خامنه ای باز راه را نشانمان داد و خواست در عرصه علم و تحقیق پیشرو و پیشتاز باشیم ، لازم نیست دیگر به دنبال راه بگردی ، راه را نشانمان دادند ، باید  رهروی خوبی باشی .............

 هیچ وقت نگوییم اگر صیاد بود ....................صیاد همیشه در کنار ماست .

ما کجا هستیم در این عرصه و میدان نبرد ؟؟؟!!!! آیا وظیفه خود را می دانیم؟ به آن عمل می کنیم؟؟؟

افسر جوان ، صیاد دلها دلش با ماست ، نگاهش با ماست ، دعایش با ماست ، تو فقط دلت را به دست خدای صیاد بسپار و یا علی بگو و بیا وسط میدان ..........

امروز جهان خسته از سیاست های شرق و غرب ، تشنه الگویی است که امام خمینی سی و یک سال پیش بر اساس کامل ترین دین خداوند عالم ، طرح اولیه آن را زد و امروز نهال نو پایی است که طراوت و تازگی اش به همه دنیا فخر می فروشد ، امروز امام خامنه ای طبق سفارش امام خمینی از ما می خواهد این الگو را به کمال برسانیم و در برابر دیدگان جهان قرار بدهیم و بگوییم این است الگویی که می تواند پیش زمینه جامعه آرمانی نهایی باشد.

امام خمینی گفت:

امروز جنگ حق و باطل ، جنگ فقر و غنا، جنگ استضعاف و استكبار، و جنگ پابرهنه ها و مرفهين بي درد شروع شده است .

و این نبرد ادامه دارد تا به انقلاب منجی عالمیان ، حضرت مهدی (عج) بپیونند ، باشد که لیاقت سربازی در راه امام زمانمان را داشته باشیم و بتوانیم در فضای اسلام ناب محمدی (ص) نفس بکشیم ......................

برای تعجیل در ظهور اقامه کننده عدل در جهان

مهدی فاطمه (س)

صلوات




طبقه بندی: انتظار،  امام خامنه ای،  طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  8سال دفاع مقدس،  8ماه دفاع مقدس،  جنگ نرم، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 1389/01/20 توسط فاطمه کریمی |

یه روز یه مطلبی راجع به فواید زیارت عاشورا خوندم ، اینقدر ثوابش بالا بود که واقعا تعجب کردم. از آقا سیدی که اون مطلب رو زده بود سوال کردم : ما چطور زیارت عاشورا رو بخونیم که این همه ثواب داشه باشه ؟ گفت : زیارت عاشورا خوندنی نیست باید با زیارت عاشورا زندگی کرد ، و گرنه خوندن زیارت بی روح ، که حسن نیست، زیارت عاشورا روح داره باید اون روح توی وجودت دمیده بشه تا اوج بگیری. اون روز اون حرف رو نفهمیدم..............

تا یه روز به پیشنهاد دوستام بعد از ظهر یه جمعه رفتیم سر مزار شهدای گمنام و شروع کردیم به خودن زیارت عاشورا..................

شهدای گمنام رو که میشناسی؟ همون شهدایی که حتی نام و نشون خودشون رو هم روی خاک های شلمچه و فکه و طلائیه و .... جا گذاشتن و سبکبال تر از همه رفتن که ما بمونیم و پرچم حق رو زمین نگذاریم . اما  ما چی کار کردیم؟...............

به برکت همین شهدا این بار وقتی زیارت عاشورا و معنی اون رو  خوندم انگار یه جرقه هایی توی ذهنم زد. دلم لرزید ، گفتم اگر باید به روش زیارت عاشورا زندگی کنیم ، من الان کجای راهم، اصلا توی راهم یا دارم بی راهه می رم ؟!

 به روش زیارت عاشورا زندگی کردن یعنی.......

یعنی منتظر واقعی بودن ، یعنی زمینه رو برای ظهور منجی همه مظلومان تاریخ ، فراهم کردن . واسه همینه که امام زمان اینقدر تاکید داره  که ما شیعیانش زیارت عاشورا رو بخونیم  . نه تنها بخونیم بلکه  با اون زندگی کنیم .

در ملاقاتی که سید رشتی با امام زمان داشته اند، امام زمام (عج) به سید رشتی می فرمایند: چرا زیارت عاشورا نمی خوانید و بعد سه مرتبه می گویند عاشورا ، عاشورا ، عاشورا.( مفاتیح و الجنان شیخ عباس قمی)

به روش زیارت عاشورا زندگی کردن سخته .....................

آخه توی زیارت عاشورا می گیم.............

اى ابا عبد اللَّه من تا قيامت سلم و صلحم با هر كه با شما صلح است

 پس باید اینقدر بصریت داشته باشیم که دوستان امام حسین رو تا قیامت بشناسیم و روش دوستی با اونها رو بلد باشیم .

 

بقیه در ادامه مطلب




ادامه مطلب

طبقه بندی: انتظار،  طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  جنگ نرم،  مذهبی فرهنگی اجتماعی، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1389/01/17 توسط فاطمه کریمی |
۹ بهمن سالگرد شهادت شهید باقری ( غلامحسین افشردی ) بود

 

نمی دونم چند نفر از ما این شهید رو خوب میشناسیم اما اینو خوب می دونم که اگر بخوایم امروز در مقابل  جنگ نرم دشمن پیروز بشیم لازم نیست زیاد راه دوری بریم و ببینم غربی ها چه کار کردند و بعد ما انجام بدیم!!!

 

کافیه یه کم  بر گردیم به  عقب ، کافیه یه کم فرماندهان خودمون رو بشناسیم ، راه روش اونا رو بشناسیم ، خاطره هاشون رو بخونیم . اون وقت می تونیم راه امروز مون رو پیدا کنیم و نقشه مقابله با دشمن امروز رو طراحی کنیم.

 

ما الگو هایی توی مدیریت ، رهبری ، طراحی استراتژیک ، مدیریت بحران ، جنگ روانی و.... داریم که لنگه اش توی دنیا پیدا نمیشه ، پس بهتره زیاد نگردیم ، جواب همین جاست ، توی خاطرات فرماندهانمان.................

 

آب در کوزه ما تشنه لبان می گردیم !!!!!




ادامه مطلب

طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  8سال دفاع مقدس،  جنگ نرم، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1389/01/17 توسط فاطمه کریمی |

از نخلستان تا خیابان

 

 

و تهمت، صلهَ شعرهای من شد!

دل تنگ نیستم

و کفی بالله شهیدا

ببخشید اگر پایم را

از گلیمم بیشتر دراز کردم

تقصیر کوچکی گلیم بود!

 

 

 

 

سکوت کردم،

واژه ها به من سیلی زدند!

سکوت کردم،

تقدیرنامه ها مرا سرزنش کردند!

سکوت کردم،

واژه ها چون گدایان سمج

مرا التماس کردند!

 بقیه در ادامه مطلب




ادامه مطلب

طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  8سال دفاع مقدس،  جنگ نرم،  سیاسی،  مذهبی فرهنگی اجتماعی،  طنز تلخ،  شعر، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1389/01/17 توسط فاطمه کریمی |
ای شهر شهید پرور من !

با نعش برادرم چه کردی ؟  

 

yadvareeshohada.jpg

 

 

وی داغ نهاده بر دل من!

 با سینه مادرم چه کردی ؟

 

451.jpg

 

 

 

تابوت برادرم سبک بود

بر شانه زخم خورده تو

آمد که رها کند دلت را

زان بغض گلو فشرده تو

 

 

12.JPG

 

 

 تابوت برادرم سبک بود

بر تاول شانه های شهرم

شد نام مبارکش فراموش

اما ز نشانه های شهرم!

 

 

 

 

ای شهر شهید پرور من !

جولانگه فسق و بد حجابی!

آیا تو هنوز همچو دیروز

پابند به نصّ انقلابی ؟

 

 

40128_705.gif

 

 

ای شهر شهید پرور من !

خاموشی تو ز انفعال است

از بازوی خود بریده بهتر

دستی که به گردنی وبال است

 

 

 

 

ای شهر شهید پرور من!

ای کاش که من شهید گردم

یک جبهه هوای تازه بینم

کز مسلخ خویش برنگردم

 

 

File0001.jpg

 

ای چلچله های پر شکسته

ای آنکه ز عشق پر گرفتید

در وسعت آسمان سبکبال

سر داده ره سفر گرفتید

 

 

 

یوسف صفتان مصر غربت!

کنعان به شما نیاز دارد

تابوت شما مگر که ما را

 از فکر گناه، باز دارد

 

shohada-87-6-26.jpg

 

 

ای دل اگر از تبار عشقی

از هستی خود مهاجرت کن

چون چلچله های پر شکسته

پرواز به سوی آخرت کن

 

 

آنجا که خدا ، خدای گلهاست

آنجا که بهار جاودانی است

آنجا که تیسم شهیدان

همرنگ نگاه آسمانی است

 

 

آنجا که شهید ارج دارد................

 

 

suzrjo.jpg

 

 

 

 

برای شادی روح شهدا

 

 

 

صلوات

 

 

 

 

 

شعری زیبا از مرحوم آقاسی

 

 

 

aghasi.jpg

 

 

برای شادی روح این شاعر بسیجی

 

 

صلوات

 


طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  8سال دفاع مقدس،  جنگ نرم،  سیاسی،  مذهبی فرهنگی اجتماعی،  عکس،  شعر، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1389/01/17 توسط فاطمه کریمی |
سلام دوستان
 
 کم کم داریم به 3 خرداد نزدیک میشیم.
 
 فکر نکنم لازم باشه بگم چه روزی ، لازمه؟!
 
 البته اگر هم چیزی گفته بشه نمی خوایم حرفای تکراری باشه.
 
 3 خرداد روز فتح خرمشهر
 
 3 خرداد روز فتح خونین شهر
 
 روز پایداری و حماسه
 
 روز فتح آرمانها
 
 واما جمله امام که همیشه یادمون می مونه : خرمشهر را خدا آزاد کرد.
 
 هر سال 3 خرداد که میشه یه بادی توی گلو میندازیم و هر مراسمی که داریم این جمله ها رو به صورت دکلمه، مقاله یا سخنرانی تکرار می کنیم. حالا اگه آدم با ذوقی باشیم یه شعر هم کنارش می خونیم.
 
 هرچند سالهایی رو گذروندیم که گفتن این حرف ها شده بود کهنه پرستی ، کلاس نداشت ، حماسه چیه آقا؟! تمام شد!! روز های مهم تری هم هست که تاریخ سیاسی این مملکت رو عوض کرده !! بهتره یه کم تقویمت رو نگاه کنی یه روز عقب تر هم روز خداست ، تازه این اتفاق خیلی مهم تره بوده!! اما خوب باز خدا رو شکر گذشت اون روزای تلخ ، اون روزایی که به نام آزادی ،شب سوم خرداد با حرکات به اصطلاح روشنفکرانه دل خانواده شهدا را به درد می آوردند ،اون روزایی که، یادگاران جنگ تو خلوت بغض آلود شون  با همسنگرانشون درد دل می کردن !! گذشت..............
 
 
اما تاریخ آلزایمر نداره و همه چیز رو در خودش ثبت  می کنه. این خون شهدا ست که مملکت ما رو تا الان نگه داشته و هر دهن کجی به حریم ملکوتی شون از طرف خدا بی جواب نمی مونه . اما یادمون باشه توی این سکوت سرد وتلخ اکثر ما شریک بودیم !! 
 
  الان  خدا رو شکرهم صدا سیما برنامه های خوب و جالبی رو توی این ایام پخش می کنه ،هم بقیه نهاد ها و گروه ها و   دسته های سیاسی و مردمی کلی برنامه جالب و غیر جالب دارن!! که البته همه از روی حسن نیت نیست و بعضی هاشون هم واسه ژست سیاسی خودشونه!!
 
 همه اینا رو گفتم که به این جا برسم . تا حالا از خودمون پرسیدیم بعد از شهدا چی کار کردیم ؟! عملیات بیت المقدس بهانه هست ، فتح خرمشهر یه بهانه است که حداقل ما سالی یه بار یاد حماسه های کسانی بیفتیم که رفتند برای رضای خدا ، رفتند تا اجازه ندهند حتی یک وجب از خاک ایران عزیزمون دست بیگانه بیفته ، رفتند تا حکومت اسلامی پا برجا بمونه ، رفتند ......................
 
 فکر نکنم من دست به قلم خوبی داشته باشم که بخوام زیاد هم حرف بزنم . فقط دارم حرف دلم رو می زنم .
 
 پس بذارید اینجوری ادامه بدم . بیاید از امسال به خودمون قول بدیم ، اگه می ریم شلمچه واسه مظلومیت شهدا اشک می ریزیم ، اگه  می ریم بالای سر شهدا ، اگر می ریم تشیع جنازه شهدای گمنام ، اگر دلمون هنوز اونقدر دچار روزمرگی نشده ، راه شهدا رو رها نکنیم و ادامه بدیم.
 
 
صحنه جنگی که الان ما توش هست ، صحنه کوچیکی نیست!! دشمن ما دیگه الان روبروی ما، پشت   سنگر اش نیست ، بمب هاشو روی خونه ها نمی ریزه ، اون به افکار و عقاید جونا و مردم  ما حمله کرده ، می خواد این انقلاب رو از داخل پوسیده کنه!!
 
 اما کور خونده جونای ما هم الان همون غیرت جونای  زمان جنگ رو دارن شاید به جرات بشه گفت بیشتر! فقط کافی خودمون باور کنیم. انقلابمون رو بشناسیم.
 
 این موضوع اینقدر مهم هست که رهبر عزیزمون توی جمع دانشجویی فقط از دانشجو ها خواست که انقلاب رو درست بشناسند و درست به بقیه دنیا بشناسانند. انقلاب ما اسلامی است . معارف ما همه چیز دارد ، کافی که به اون مراجعه کنیم. خودمون رو به سلاح علم و معرفت مجهز کنیم. اگر دشمن ما به خیال خود به روشی هوشمندانه جوانان ما را از انقلاب دور می کنه !! ما نیز به عنوان یک جوان ایرانی باید با زکاوت و هوشی که از آن سرشاریم به همه دنیا نشان بدیم که ...................
 
 
 نه تنها ملت ایران این انقلاب اسلامی را رها نمی کنه، بلکه تلاش می کنند تا به یک الگوی جامعه اسلامی برای تمام ملت های آزاده جهان  تبدیل شوند و  تا انقلاب حضرت مهدی (عج) لحظه ای از حرکت باز نمی ایستد.
 
 
   برای سلامتی آقا امام زمان صلوات
 



طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  8سال دفاع مقدس،  جنگ نرم،  مذهبی فرهنگی اجتماعی، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1389/01/17 توسط فاطمه کریمی |

 

شهدای مظلوم حادثه انفجار کانون رهپویان وصال

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  جنگ نرم،  عکس، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1389/01/17 توسط فاطمه کریمی |
خیلی ها که تو ی این یک هفته ، حرف زیادی می زدن ، بعد از دیدن اون مراسم تشیع با شکوه و حضور چند برابر مردم بعد از یه هفته توی محل انفجار ، دیگه دهنشون بسته شده بود کم تر جرأت می کردن حرف بزنن.......... اما خوب ساکت هم نبودن، کم و بیش نیش زبونشون دل بچه ها رو می سوزوند...........

بچه هایی که از یه طرف داغ جا موندن از غافله رو داشتن و از یه طرف غم غربت دوستاشون رو.............

اما اگر خدا بخواد شب تار مثل روز روشن سپید میشه......................

شهدای کانون رفتن که به ما بگن ، دشمن از چی ناراحته...................

شهدای کانون رفتن که به ما نشون بدن دوست و دشمن کیه ....................

شهدای کانون با دست خالی ، بدون بیل و بولدوز ، جلوی آتیش دشمن ، داشتن  خاکریزی که خیلی وقت بود کوتاه شده بود رو بلند می کردن ...................

این ماییم که نباید بزاریم ، این خاکریز رو از دست بدیم........................

خدا رو شکر حاج آقا انجوی ، با کمک بچه ها این خاکریز رو رها که نکردن هیچ مستحکم ترش هم کردن..........

 

 

خیلی ها از اینکه کسی اسم شهید به زبون بیاره ترس داشتن، به محض اینکه از شهدای کانون با لفظ شهید ، یاد می کردی، سریع جبهه می گرفتن ، که حالا اتفاقی که افتاده!!!! شما چرا بزرگش می کنید!!! شهید حرمت داره!!! به هر کسی نمی شه گفت شهید!!!

حتی شهید شاهچراغی که سه اردیبهشت به شهادت رسید، به ما اجازه نمی دادن ، پارچه نوشته ای که از ایشون با لفظ شهید یاد شده بود رو توی دانشگاه بزنیم!!! ما هم بدون اجازه زدیم ، اما به بهانه ای که اون قسمت رو لازم دارن !! پارچه نوشته رو برداشتن!!!!!

 

مراسم تشیع شیهد شاهچراغی 

 

اما..........................

اما پیام رهبرمون دل ما رو تسلا می داد که روز پرواز این پروانه ها ، گفت:

بسم‌الله الرحمن الرحیم
حادثه غم انگیز و تأسف‌بار در كانون رهپویان وصال كه به پرواز شهادت‌گونه‌ی جمعی از شیفتگان وصال دوست و زخمی شدن جمعی بیشتر انجامید، این جانب را مصیبت‌زده كرد. تسلای من به عزاداران این حادثه تلخ و نیز به آسیب‌دیدگان وعده پاداش الهی به صابران است كه فرمود: اولئك علیهم صلوات من ربهم و رحمة.
از خداوند متعال صبر و سكینه برای دل‌های مصیبت‌ دیده، رحمت و غفران برای عزیزان درگذشته و شفای عاجل برای مجروحان مسألت می‌كنم و از مسئولان می‌خواهم كه وظایف خود در پیگیری این حادثه را با اتقان و سرعت لازم انجام دهند.
والسلام علی عبادالله الصالحین
سید علی خامنه‌ای
26/فروردین/1387

این پیام آقا برای ما خیلی حرف داشت..........................

دیگه کاری به بقیه نداشتیم ، کار خودمون رو می کردیم......................

----------------------------------------

همون اوایل اردیبهشت، بعد از اون همه سختی، خبر خوشی به ما دادن...........

خبر خوشی که همه غصه ها رو از دل می برد..........

رهبرمون می خواست بیاد..............

کلی ذوق داشتیم..............................

کلی برنامه داشتیم ، کلی کار کردیم......................

حرف هم زیاد خوردیم ، اما دیگه به برکت خون شهدا انگار ناراحتمون نمی کرد و نمی تونست جلوی راهمون رو بگیره..................

مردم هم برای سفر رهبر سنگ تمام گذاشتن....................

اما همون موقع ها راضیه  هم توی کما بود بعد از انفجار کانون از بین ما رفت..................

اما مطمئنم از بهشت ، اونم وقتی می دید که خونش ، چه جوش و خروشی به پا کرده ، خوشحال بود..................

 میگن خون شهید برکت داره همینه.......................

 

دیدار مردمی رهبر

  

دیدار دانشجویی

 

دیدار با بسیجیان

  

توی دیدار دانشجویی حتی نمی گذاشتن ، عکس شهدا ی کانون رو داخل ببریم!!! می گفتن کار سیاسی هست!!!

بچه ها هم عکس ها رو تا کردن و توی کفش هاشون گذاشتن ، تنها جایی که نمی گشتن!!!

داخل بردیم ، که شاید بالاخره ، دوربین ها چشم ها شون رو باز کنن و یه بارهم که شده شهدا رو به مردم ایران نشون بدن..............

خیلی دوربین ها روی پوستر ها افتاد.........................

اما موقع پخش توی شبکه ها خبری و سایت ها توی عکس ها و فیلم ها باز این صحنه سانسور شده بود..............

به این می گن بایکوت کامل..........................

اما باز برای بچه ها فرقی نمی کرد..........................

*************

دیدار یار تمام شد .............................

اما جالبه بدونید، این استقبال بد جوری چشم همه رو در آورد از شیراز هیچ کس توی حالت عادی هم همچین انتظاری نداشت!!

چه برسه به حالا که ترس این بمب گذاری رو هم به خیال خودشون ، توی دل مردم انداخته بودن!!!

اما یادشون رفته خداوند، می تونه مکر همه رو خنثی کنه................

لطف الهی باعث شد، نه تنها ترس به دل مردم نیوفته بلکه، بیدار بشن و بیشتر توی صحنه بیان و چشم دشمنا رو کور کنن..................

اینا از جوونا می ترسیدن، دیدار دانشجویی دهن همه رو بست...........

قیامت بود............................

راستی برکت ، وجود رهبری باعث شد توی شیراز ، بعد اون همه بی بارونی ، بارون قشنگی بیاد و کلی به شهر طراوت بده...................

----------------------------------------------

18 اردیبهشت

( 18/02/138722:16 )
حجت الاسلام پور محمدی وزیر كشور عصر روز چهارشنبه در جلسه دیدار با خانواده شهداء و جانبازان حادثه انفجار حسینیه سید الشهداء ( كانون فرهنگی رهپویان وصال ) اعلام كرد كه حادثه اتفاق افتاده بمب گذاری بوده است و عوامل بمب گذاری دستگیر شده اند.

بلاخره قفل سکوت خبری شکست..................

همه جا صحبت از این اتفاق بود..............................

تلوزیون هم کم و بیش چیزایی می گفت...............................

اما از همه جالب تر کسایی بودن که توی شهر ، یه دفعه رنگ عوض کردن و شدن کاسه داغ از آش!!! همون کسایی که اجازه گفتن کلمه شهید رو به هیچ کس نمی دادن ، چه اشک تمساح ها ریختن و چقدر خاطرات تعریف کردن، که آی ما فلان کردیم و بهمان کردیم!!!!

مردم که آلزایمر ندارن همه چیز خوب یادشون می مونه!!! اما خوب شهید ها نرفتن که ما وجودشون رو ثابت کنیم، رفتن که دوست و دشمن معلوم بشه!! رفتن که بفهیم دشمن چرا از دست حسینه ناراحت هست................

چون جوون ها می رن اونجا با یاد مولاشون حسین، با یاد امام زمانشون نیرو می گرفتن، خیلی ها می اومدن و عوض می شدن.................

دشمن از اینکه نمی تونه بچه های کانون رو ببره توی جبهه خودش اونم توی شهری مثل شیراز که هیچ وقت به مذهبی بودن معروف نبوده!!! خیلی عصبانی هست..................

شهدا رفتن به ما خط مرز ها رو نشون بدن.......................

رفتن که بگن نگذارید به بهانه جنگی که بود، جنگی که هست رو از یادمون ببرن!!!

جنگه ، اما نه جنگ اسلحه، نه جنگ اندیشه، الان جنگ برای گرفتن حیا دخترا و غیرت پسرامون......................

هر کی مرده جنگه یه یا علی بگه و سعی کنه جبهه رو خالی نکنه.................

جهاد اصغر تمام شده جهاد اکبر هست.............................

جوونا شهدای کانون رفتن که اینا رو بگن، خونشون داره اینو داد می زنه.......................

برای همین چهلم شون دقیقا افتاد  روز سوم خرداد

همه اینا حرف داره.................................

 

 

 

برای شادی روح شهدای کانون رهپویان وصال

و همه شهدای انقلاب

۸ سال دفاع مقدس

۸ ماه دفاع مقدس

صلوات




طبقه بندی: امام خامنه ای،  طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  جنگ نرم،  سیاسی،  عکس،  خاطرات نیمه شخصی، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1389/01/17 توسط فاطمه کریمی |

شنبه شب بود، هنوز 9:30 نشده بود که تلفن ها شروع شد، همه زنگ می زدن ، که سراغ بگیرن ، کی توی جلسه بوده؟ کسی چیزی نشده؟!

پدرم زنگ زد ، به چند تا از دوستاش، هر کی یه خبری می داد هیچ کس نمی دونست، چند نفر شهید، چند نفر زخمی، خیابون حسینیه قیامت شده بود...............

 

فردا صبح ، همه توی دفتر بسیج جمع شدیم، هر کس حرفی می زد، هر کس تعریفی می کرد، یکی از مادر شهید می گفت، یکی از پدری که دو تا پسر کوچولوش در جا شهید شده بودن...........

 

 

از مادر شهید مهدوی، که هنوز جریان رو باوز نکرده بود...............

 

همه توی حال و هوای دیگه بودن...............

سراغ همه بچه ها رو گرفتیم، همه سالم بودن، فقط یکی رو پیدا نکردیم.........

شهید شاهچراغی ، گفتیم اونم سالمه حالا پیداش میشه.............

اونو فرداش توی بیمارستان پیدا کردیم...............

دو روز بعد ، مراسم تشیع شهدا بود...............

توی این دو روز چی به روز بچه ها کانون اومد بماند..........

اما غربت این شهید ها دل همه رو بیشتر آتیش می زد...........

از راننده تاکسی و شاگرد نانوایی شده بود، کاراگاه و تحلیل و تفسیر می کرد............

آره مال نمایشگاه جنگ بوده این انفجار!!!!

هر چی می گفتی یه مشت پوکه ، تجیهزات خنثی می تونه یه حسینه رو ببره رو هوا؟؟!!

می گفتن 8 سال جوونای مردم رو دادن دم تیر بس نبود!! دوباره تیر تفنگاشون میارن توی شهر تا جوون های مردم رو نفله که!!

یه چیزی اومده و ترکیده، به هر کسی که نفله می شه که نمی شه گفت شهید!!! اینا این فیلما رو در میارن، تا از سهمیه شهید باز خون ما رو بمکن!!!

بعضی ها که انگارمنتظر این فرصت بودن ، تا تونستن به نظام ، انقلاب و رهبر و شهید و جنگ و جهاد بد بیراه گفتن!!

تلوزیون هم که این خبر رو بایکوت کرده بود تا مثلا بتونن برای گرفتن عوامل بمب گذاری ، راحتر عمل کنن و اونا  هیچ جوری حساس نشن ، که فرار کنن!!

این بود که هر کس اجازه صحبت کردن داشت و هر کی هر چی دلش خواست گفت.............

این  وسط دل بچه ها بود که می سوخت............................

اما همه می دونستیم، که هر کس توی جلسه عزا داری آقا اما حسین بره ، شهیده...............

حالا هر کی هر چی می خواد بگه......................

حتی روز تشیع ، پایین بنر ها زده بودن، حادثه بمب گذاری، اما مجبورشون کرده بودن این تیکه رو  سوراخ کنن!!

توی مراسم تشیع همه اومده بودن، پیر و جوون زن و مرد، هر تیپ و قیافه ای که بگی................

اونا لازم نبود برات روضه بخونن، خودت بی اختیار گریه ات می گرفت.......

روبروی حرم شاهچراغ، همه شده بودن صاحب عزا................

شیراز به خودش همچین مراسمی ندیده بود.....................

 

همه می گفتن نرید، اینا بمب گذاشتن ، که سفر رهبری رو کنسل کنن، نرید دوباره بمب می زارن.......

اما مردم اومده بودن ثابت کنن، همیشه هستن....................

تو سفر رهبری هم ثابت کردن....................

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم ،

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

 

 

--------------------------------------

 

شهدا روی دست ها می رفتن و دل مردم با اونا، صدای سنج و دمام و صدای ناله مردم توی هم قاطی شده بود.......

شهدا یه مسیر طولانی روی دست مردم تشیع می شدن، هیچ کس بعد مسافت رو نمی فهمید..............

تا سر دارالرحمه همراه شون رفتم ، خیلی دلم می خواست برای مراسم تدفین هم بمونم، اما می خواستیم بریم بیمارستان عیادت ، شهید شاهچراغی.............

کسی به ما نگفت توی کماست.........................

مراسم هفتم ، شهدا توی همون حسینیه و خیابون برگزار شد..........

باز هم هیچ کس از بمب نترسید ، شلوغ تر هم شده بود..............

 

می گن دنیا ، صحنه امتحان هست..................

خیلی ها توی این یک ماه بد جور امتحان پس دادن!!!!!

 




طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  جنگ نرم،  سیاسی،  مذهبی فرهنگی اجتماعی،  عکس،  خاطرات نیمه شخصی، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1389/01/17 توسط فاطمه کریمی |

از زخم شناسنامه دارند هنوز

                                           در مسجد خون اقامه دارند هنوز

آنان همه از تبار باران بودند

                                            رفتند ولی ادامه دارند هنوز

 

 

امروز مادر دو تا شهید ، مهمون ما بودن، البته بهتره بگم صاحب مجلس خودشون بودن.....................

مادر شهید شاهچراغی که پسرش فقط 21 سالش بود که رفت و مادر شهیده راضیه کشاورز که فقط 16 سالش بود.................

از بچه هاشون برامون گفتن ، اما نگفتن از رفتنشون چی کشیدن......

حتی خمی به ابرو نیاوردن..............................

می گفتن خدا رو شکر، امانتمون رو به دست صاحب اصلی شون سپردیم....................

اما مادر دیگه طاقت نداره، ذکر یا حسین بگن، از مصیبت های حضرت زینب بگن و اون آروم بمونه..............

اونا گریه می کردن همه سالن از گریه اونا گریه شون می گرفت........

قیامتی بود...........................

گریه مادر برای عزیزش رو دیده بودم، اما مادر شهید برای عزیز خودش صبوری می کنه، اشکش رو توی مجلس عزیز زهرا می ریزه.................

مادر یعنی این ........................

امروز خیلی برنامه داشتیم............................

نمی دونم چند نفر از اون سالن بیرون اومدن ، با خودشون قرار جدید گذاشتن ......................

اما اینو می دونم ، حداقل برای همه تلنگر بود.....................

شهید حتی مجلسش هم برکت داره ......................

مادر شهید شاهچراغی آخر برنامه اومد کنارمون، گفت حسته نباشید، انشاا.... که سربازای خوبی برای امام زمانتون باشید............

همه سرمون رو انداختیم پایین ، گفتیم : نه حاج خانم لیاقت می خواد...................

گفت : نه اگه بخواید میشه...................

هنوز لبخند رو لبش یادم نرفته ، خیلی از پسرش راضی بود خیلی........

مادر راضیه هم همین طور.......................

مادر راضیه هم بهمون گفت راه شهدا رو رفتن فقط یه کم اخلاص می خواد....................

مادر راضیه می گفت: بعد از شهادت دخترش توی وسایلش ، دفترچه یاداشتی رو پیدا کردم، این رو توش نوشته بود............

: "می توان طوری زندگی کرد که خدا و امام زمان (عج) از انسان راضی باشند ،کاشکیهیچ وقت حضور آقا رو ندیده نگیریم و از حضورش غائب نشیم چرا که غیبت ازماست و حضوراو همیشگی است- انت فی قلبی یا باصالح")

کاش ...................................

کاش............................................................

کاش............................................................................

 

التماس دعا





طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  جنگ نرم،  مذهبی فرهنگی اجتماعی،  خاطرات نیمه شخصی، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1389/01/17 توسط فاطمه کریمی |

 

چند روز قصد نوشتن کرده بودم اما نمی تونستم ................

اما امروز می خوام از درک خودم از شهید صیاد بنویسم ، از خود او نوشتن لیاقت می خواد ...........

راستش رو بگم من از ایشون سال شهادتش هیچی نمی دونستم ، یه دختر 10 ساله که به تبع پدر و مادر بعضی وقت ها اخبار رو هم دنبال می کرد.............

اما خبر شهادت ایشون از اون خبر هایی بود که بد جور  پدر و مادرم رو عزدا دار کرد ، نه فقط به خاطر اینکه اون رو میشناختند ، بلکه بیشتر به خاطر مظلومیت ایشون.............

حالا چرا مظلومیت ؟................

 یادمه خبر شهادتشون رو توی اخبار در حد خیلی ساده پخش کرد ، مراسم رو هم که کم با شکوه نبود ، پخش نکرد ، رئیس جهور وقت ، حتی پیام تسلیتی کوچیک هم اعلام نکرد !! اون موقع غم غریبی رو توی چشم های رهبرم دیدم ...................

معلوم بود ، که توی اون شرایط از دست دادن صیاد ها چقدر براش سخت بود ، هر چند که از آرزوی قلبی اونها خبر داشت و می دونست شهادت ، پاداش همه فداکاری هاش بوده.................

زیاد از اون ماجرای بزرگ که خواستند کوچکش کنند!!! نگذشته بود که پرونده قتل های به اصلاح زنجیره ای رو برای وخیم جلوه دادن اوضاع امنیتی سیاسی ایران رقم زدند!!! هنوز یادم نرفته برای فروهر ها ، همه می شناختیمشان !!چه اشک های تمساحی ریخته شد!! چه مراسم ها گرفتند ، چه شلوغ بازی ها در آوردند!!! چه پیام تسلیت ها دادند!!!

توی همون عالم بچگی بد جور ، از همه اونهایی که خواستند سرداری نباشد ، تا خود بمانند و به خیال خام خود 18 تیری رقم بزنند تا کشوری بسازند که  می خواهند!!بدون ولایت فقیه!! بدون شهید !! بدون عاشورا!بدون انتظار فرج!! ....................

 بدم میومد !!!

و سال به سال که بیشتر فهمیدم ، که چه به رهبرم گذشت در اون سال ها بیشتر به نفرتم ، افزوده شد..........

اون سال منافقین که از صیاد زخم زیاد دیده بودند ، جشن بزرگی در پیروزی کذایی خود گرفتند  و حوادث ایران روز به روز بر خوشحالی شان می افزود ، اما فراموش کرده بودند، خون شهید با همه خون ها فرق دارد ، خون شهید می جوشد روح مرده را زنده می کند و تا ظالم را به ذلت نکشاند ، آرام نمی شود...........

ذلت امروز منافقین بر هیچ کس پوشیده نیست ، در کشور مادر زادی خود منفور ترین ، در عراق ترد شده و در مدینه فاضله خود ، یعنی اروپا و آمریکا نیز هیچ جایی ندارند.....................

تمام کسانی هم که خواستند ، سرداری نباشند تا نفس راحتی بکشند ، عاقبتی بهتر از این نخواهند داشت و ندارند .............

  و بینید پیش بینی ، رهبر عزیز و فرزانه انقلاب رو که همون سال چقدر زیبا این موضوع رو به همه جهانیان گوشزد کرد:

 

""كوردلان منافق بدانند كه با این جنایتها روز به روز نفرت ملت ایران از آنان بیشتر خواهد شد و خون مردان پاكدامن و پارسا همچون صیاد شیرازی و شهید لاجوردی بدنامی و سیاهرویی آنان را در تاریخ و در دل این ملت همیشگی خواهد كرد و سردمداران استكبار كه با وجود لافزنیهای ضد تروریستی خود به امید آن نشسته اند كه تروریستهای مزدورشان در ایران اسلامی با شهید كردن مردان استوار و مقاوم انقلاب راه تسلط بر ایران اسلامی را هموار كنند ،

 

 بدانند كه خون شهیدان راه حق ملت مومن ما را راسختر و آشتی ناپذیرتر و مقاومتر می سازد . رحمت و فضل بیكران الهی بر روح شهید عزیزمان علی صیاد شیرازی و لعنت و نفرین خدا و فرشتگان و بندگان صالحش بر ایادی منفور و مطرود استكبار .""

 

خواستم از صیاد بنویسم ، اما چه میشود گفت نگاه ساده اش همه چیز را می گوید.............

کتاب در کمین گل سرخ رو نمی دونم چند نفر خوندن ، اما هر کس که نخونده ازش می خوام خوندش رو امتحان کنه، چون اون فقط یه کتاب نیست ، زندگی مردی هست که کمتر کسی رو میشه با خصوصیت های اون پیدا کرد و به اعتراف خودش : تمام دارایی من نماز و یک صفحه قرآن روزانه هست، فقط همین...................

این کتاب داستان مردی رو می گه که توی سخت ترین و رعب انگیز ترین جنگ های کوهستانی با منافقین مجاهدی بوده که هیچ ترسی رو در وجودش حسی نمی کنی ، توی نماز های شب عارفی که از چشمه مهر الهی سیراب میشده، توی لباس فرماندهی ، سربازی که از همه جلو تر به خط مقدم می رفته و توی خونه پدر و همسری ، که نسیم مهربانی او همه خونه رو نوازش می کرده............

توی جنگ تمام تلاشش رو برای وحدت توی جبهه ها کرد، چون می دونست پیروزی فقط با وحدت به دست میاد، اما همون سال ها هم خیلی ها دل خوشی از این دلاورد مردها نداشتن!! اما اون خودش رو سرباز ولایت فقیه می دونست ، چه با درجه چه بی درجه ، چه با مسئولیت ، چه بی مسئولیت ، لحظه ای دست از خدمت بر نداشت.................

بعد از جنگ هم یک لحظه صحنه رو خالی نکرد و صیاد دلها ماند و می ماند....

اون فقط از خدای خودش می ترسید و فقط از اون کمک می خواست.............

اون کتاب روای یه زندگی سراسر معجزات الهی هست ، که فقط و فقط نتیجه تسیلم در برابر حق بود..............

در آخر کلامم رو با کلام خودش به پایان می برم..............

 سردار، توی وصیت نامت نوشته بودی:

پروردگارا رفتن در دست توست، من نمی دانم چه موقع خواهم رفت ولی می دانم که از تو باید بخواهم مرا در رکاب امام زمانم قرار دهی و آن قدر با دشمنان قسم خورده دینت بجنگم تا به فیض شهادت برسم. 

اون قدر با دشمان قسم خورده دینت جنگیدی و دمی آروم و قرار نداشتی تا به آرزوت رسیدی.............

 تا الان هم خون تو و همرزمانت ، این انقلاب رو نگه داشته و ما رو به اینجا رسونده .................

فقط می تونم بگم شهادت گوارای وجودت .....................




طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  جنگ نرم، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1389/01/17 توسط فاطمه کریمی |

سلام نمی دونم غوغا جونم منو ببخشه یا نه ، اما دلم نیومد شعر قشنگش رو دوستای من هم نخونن، شعری که برای بابایش ، برای سردار قلبش گفته...........

یه تیکه از شعر رو اینجا آوردم ، اما بقیه شعر رو توی وبلاگ خود غوغا بخونید...........

 غوغا ، توی وبلاگ غوغای عروج هم قصه دختری  که 18 ساله بابایش رو ندیده اما قشنگتر از هر دختری با بابایش حرف می زنه  رو برامون روایت می کنه ............ 

دل منو که آتیش زد شما رو نمی دونم.........

 

اتل متل یه جایی

یه دختر بی حالی

کز کرده کنج خونه

میگه بابا کجایی

اتل متل بابایی

ببین دله شکسته ام داره باهات کلی حرف ؛

اتل متل بابایی

یتیمی بد دردیه

وقتی تو اینجا نیستی

دنیایه ما دنیایه نامردیه

اتل متل بابایی

معرفتامون مردن

حجب و حیا رو خوردن

اتل متل بابایی

اینجا کجاست؟سیاهه

اتل متل بابایی

شده اسیر منت ، این دله شکسته ام

خودت بگو بابایی

کجا رفت اون همه ایثار و جوانمردی و مردنگی

اتل متل بابایی

خشک شده غیرت تو رگا

 

بقیه شعر ........

http://www.ghoghatanha.blogfa.com/post-83.aspx




طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  8سال دفاع مقدس،  شعر، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1389/01/17 توسط فاطمه کریمی |

 

درد دل مادر شهید گمنام  

آی قــصــــه قــصــــه قــصــــه  

نــــون و پنیـــــــر و پسـتـــــه

 

 

زنده یاد سپهر

 

یــــک زن قـــد خـمـیــــــــــده   
روی زمیـــــــن نشـسـتــــــه
یــــک زن قـــد خــمیــــــــــده 
یـــــــــک زن دلشــکسـتـــــه
کـــه چــادرش خــاکیـــــــه 
روی زمیـــــــن نــشسـتـــــه
دست میذاره رو زانــــــــوش 
زانـــــوشــــو هی میمالــــه
تندتند میـگه یا علــــــــــــی  
 درد میــــــکشـــــه مینالــــه
شـکسـتــــه و تـکیـــــــــــده   
صــــورت خیــس و گلفـــــام
دست میکشه روی قبــــــــر
 قبـــــــر شهیـــــــد گمنـــــام
آب میـــــریـــزه روی قبــــــــر 
  با دستـــــــــای ضعیـفــــش
قبـرو مـیشــــــــوره و بـعــــد    
           دست میکنه تـــو کیفـــــش
از تـــــو کـیفش یـه جـعبــــه
 خــــرما میـــــاره بیـــــــــرون
میـــــــذاره روی اون قبــــــــر   
   بــهش  میگه  مادرجـــــــون
به قربـــون بـی کسیـــــــــت 
چـــــــــرا مــــــادر نـــــداری؟
پنج شنبـــــــه هـا بــــه روی
پــای کــــی سر میــــذاری؟
بابات کجاســـت عزیــــــزم؟
بــــــــــــرادرت خـــــــواهرت؟
حــرفــــی بزن عــزیــــــــــزم 
   منــــــم جـــــــای مـــــــادرت
نیـــگا نــکن کــــه پیـــــــــرم
 نیــــــگا نــــــکن مریضــــــــم
تو هم عین بچّــــه مــــــــی 
   بچـــــــــه بــــــی نشونــــــم
همون که رفت و با خـــــــود 
بــــــــرده گرمــــــی خونـــــم
میـــــــزنه زیــــــر گریـــــــــــه 
             ســـــرش رو تکون میـــــــده
درمیـــــــاره یــه عکســــــی 
             از کیفش نشــــــون میــــده
عکســـــو میبوسـه و بــــــعد   
میــــــــذاره  روی  ســـــرش
عکـــــــس بچـه خوبــــــــش
              عــــکس علــــــــــی اکبرش

تو هم عین بچّــــه مــــــــی  

             بچـــــــــه بــــــی نشونــــــم




ادامه مطلب

طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  شعر، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1389/01/15 توسط فاطمه کریمی |
اولین وصیت نامه شهید همت:



به تاریخ 19/10/59 شمسی ساعت 10:10 شب چند سطری وصیت نامه می نویسم : هر شب ستاره ای را به زمین می کشند و باز این آسمان غم‌زده غرق ستاره است ، مادر جان می دانی تو را بسیاردوست دارم و می دانی که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهیدان داشت.

مادر، جهل حاکم بر یک جامعه انسانها را به تباهی می کشد و حکومت های طاغوت مکمل های این جهل اند و شاید قرنها طول بکشد که انسانی از سلاله پاکان زائیده شود و بتواند رهبری یک جامعه سر در گم و سر در لاک خود فرو برده را در دست گیرد و امام تبلور ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است.

 مادرجان، به خاطر داری که من برای یک اطلاعیه امام حاضر بودم بمیرم ؟ کلام او الهام بخش روح پرفتوح اسلام در سینه و وجود گندیده من بوده و هست.

 اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهید برایم دعا کنند تا شاید خدا من روسیاه را در درگاه با عظمتش به عنوان یک شهید بپذیرد ؛ مادر جان من متنفر بودم و هستم از انسانهای سازش کار و بی تفاوت و متاسفانه جوانانی که شناخت کافی از اسلام ندارند و نمی دانند برای چه زندگی می کنند و چه هدفی دارند و اصلا چه می گویند بسیارند. ای کاش به خود می آمدند.

 از طرف من به جوانان بگوئید چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته است بپاخیزید و اسلام را و خود را دریابید نظیر انقلاب اسلامی ما در هیچ کجا پیدا نمی شود نه شرقی - نه غربی؛ اسلامی که : اسلامی ... ای کاش ملتهای تحت فشار مثلث زور و زر و تزویر به خود می آمدند و آنها نیز پوزه استکبار را بر خاک می مالیدند.

مادر جان، جامعه ما انقلاب کرده و چندین سال طول می کشد تا بتواند کم کم صفات و اخلاق طاغوت را از مغز انسانها بیرون ببرد ولی روشنفکران ما به این انقلاب بسیار لطمه زدند زیرا نه آن را می شناختند و نه باریش زحمت و رنجی متحمل شده اند از هر طرف به این نو نهال آزاده ضربه زدند ولی خداوند، مقتدر است اگر هدایت نشدند مسلما مجازات خواهند شد .

 پدر و مادر ؛ من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده اش شوم و خویشتن را گم و فراموش کنم علی وار زیستن و علی وار شهید شدن, حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست می دارم شهادت در قاموس اسلام کاری‌ترین ضربات را بر پیکر ظلم، جور،شرک و الحاد می‌زند و خواهد زد.

 ببین ما به چه روزی افتاده ایم و استعمار چقدر جامعه ما را به لجنزار کشیده است ولی چاره ای نیست اینها سد راه انقلاب اسلامیند ؛ پس سد راه اسلام باید برداشته شودند تا راه تکامل طی شود

 مادر جان به خدا قسم اگر گریه کنی و به خاطر من گریه کنی اصلا از تو راضی نخواهم بود. زینب وار زندگی کن و مرا نیز به خدا بسپار ( اللهم ارزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک) .
و السلام؛

 

دومین وصیت نامه شهید همت:

به نام خدا


نامی که هرگز از وجودم دور نیست و پیوسته با یادش آرزوی وصالش را در سر داشتم.


سلام بر حسین(ع) سالار شهیدان اسوه و اسطوره بشریت.
مادر گرامی و همسر مهربانم پدر و برادران عزیزم!
درود خدا بر شما باد که هرگز مانع حرکتم در راه خدا نشدید.چقدر شماها صبورید.خودتان می دانید که من چقدر به شهیدان عشق می ورزیدم غنچه هایی که(کبوترانی که)همیشه در حال پرواز به سوی ملکوت اعلایند.الگو و اسوه هایی که معتقد به دادن جان برای گرفتن بقا (بقا و حیات ابدی)و نزدیکی با خدای چرا که «ان الله اشتری من المومنین».
من نیز در پوست خود نمی گنجم.گمشده ای دارم و خویشتن را در قفس محبوس می بینم و می خواهم از قفس به در آیم.سیمهای خاردار مانعند.من از دنیای ظاهر فریب مادیات و همه آنچه که از خدا بازم می دارد متنفرم(هوای نفس شیطان درون و خالص نشدن)
در طول جنگ برادرانی که در عملیات شهید می شدند از قبل سیمایشان روحانی و نورانی می شد و هر بی طرفی احساس می کرد که نوبت شهادت آن برادر فرا رسیده است.
عزیزانم!این بار دوم است که وصیت نامه می نویسم ولی لیاقت ندارم و معلوم است که هنوز در بند اسارتم هنوز خالص نشده ام و آلوده ام.
از شروع انقلاب در این راه افتادم و پس از پیروزی انقلاب نیز سپاه را پناهگاه خوبی برای مبارزه یافتم ابتدا در گیری با ضد انقلاب و خوانین در منطقه شهرضا (قمشه)و سمیرم سپس شرکت در خوزستان و جریان کروهک ها در خرمشهر پس از آن سفر به سیستان و بلوچستان (چابهار و کنارک)و بعدا حرکت به طرف کردستان دقیقا دو سال در کردستان هستم .مثل این است که دیگر جنگ با من عجین شده است.
خداوند تا کنون لطف زیادی به این سراپا گنه کرده و توفیق مبارزه در راهش را نصیبم کرده است.اکنون من می روم با دنیایی انتظار انتظار وصال و رسیدن به معشوق.ای عزیزان من توجه کنید:


*1-اگر خداوند فرزندی نصیبم کرد با اینکه نتوانستم در طول دورانی که همسر انتخاب کردم حتی یک هفته خانه باشم دلم می خواهد او را علی وار تربیت کنید.

http://www.cloob.com/name/mahdihemmat

جنبش راه سبز - رنج نامه مهدی همت فرزند حاج ابراهیم همت ؛ تنگنایی ...


همسرم انسان فوق العاده ایست او صبور است و به زینب عشق می ورزد او از تربیت کردن صحیح فرزندم لذت خواهد برد چون راهش را پیدا کرده است .اگر پسر به دنیا آورد اسم او را مهدی و اگر دختر به دنیا آورد اسم او را مریم بگذارید.چون همسرم از این اسم خوشش می آید.

همسر شهید همت : ملت ۴ سال است دروغ می شنوند (پایگاه خبری شهرستان ...


*2-امام مظهر صفا پاکی و خلوص و دریایی از معرفت است .فرامین او را مو به مو اجرا کنید تا خداوند از شما راضی باشدزیرا او ولی فقیه است و در نزد خدا ارزش والایی دارد.
*3-هر چه پول دارم اول بدهی مکه مرا به پیگیری سپاه تهران (ستاد مرکزی)بدهید و بقیه را همسرم هر طور خواست خرج کند.
*4-ملت ما ملت معجزه گر قرن است و من سفارشم به ملت تداوم بخشیدن به راه شهیدان و استعانت به درگاه خداوند است تا این انقلاب را به انقلاب حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) وصل نماید و در این تلاش پیگیر مسلما نصر خدا شامل حال مومنین است.
*5-از مادر و همه فامیل و همسرم اگر به خاطر من بی تابی کنند راضی نیستم.مرا به خدا بسپارید و صبور و شجاع باشید.

در آخر هم جوابیه یه فرزند شهید رو بخونید :


نامه فرزند شهید عزیزخانی به فرزندان شهید همت و باکری

کاش در راه شهیدان بمانیم ، بمیریم....................




طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  8ماه دفاع مقدس،  جنگ نرم، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1389/01/11 توسط فاطمه کریمی |

 

عشق یعنی یه پلاک

که زده بیرون از دل خاک

 

 

1043l3r.jpg

 

 

 

 

عشق یعنی یه شهید

با لبای تشنه سینه چاک

  

  

 

عشق یعنی یه جوون

یه جوون بی نام نشون

 

1245385-b.jpg

 

  

 

 

عشق یعنی یه نماز

با وضو گرفتن توی خون

deffae moqaddas 0046.jpg

 

 

 

 

عشق یعنی یه پدر

که شبا بیداره تا سحر

 

 

pf06006.jpg

 

 

 

 

 

عشق یعنی یه خبر

خبر یه مفقود الاثر

 

شهید گمنام

 

 

 

 

عشق یعنی یه پیام

تا بقیة الله و قیام

 

 

baqiyatallah-[880119-ashura].jpg

 

 

 

 

عشق یعنی یه پلاک

که زده بیرون از دل خاک

 

 

عشق یعنی یه شهید

با لبای تشنه سینه چاک

 

  

 

 

 

 

شعر بالا یه قسمت هایی از شعر "عشق یعنی یه پلاک" حاج محود کریمی هست.

 

 

این هم لینک دانلود این شعر قشنگ هست که با صدای خود حاج محمود آتیشت می زنه

 

http://mahmoud-karimi.com/index.php?option=com_content&task=view&id=8&Itemid=33

 

 

 

 

راستی اگه دلت گرفت و اشکی به گوشه چشمت نشست

 

یه شاعر رو دعا کن که شعراش امروز بد جور آتیش به وجودم زد

 

مخصوصا شعری که از زبون یه همسر شهید گفته بود

 

این شاعر از بیماری ام اس رنج می بره

 

می گن فقط معجزه دوای دردشه

 

 

اینم یکی از شعر هاش

 

به عباس دوران

 

تصویر تمام ابر ها درهم بود

اما دل تو مثل خودت محکم بود

بالاتر از آنچه رفته بودی! رفتی

یک لایه از آسمان برایت کم بود!

http://www.nedahedayati.blogfa.com/

 

 

 

 

 

از خدا بخوایم به حق خون شهدا

 

این شاعر جوون رو شفا بده

 

 

 

برای شفای کامل همه بیماران

 

 

 

 

صلوات

 




طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  8سال دفاع مقدس،  عکس، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1389/01/11 توسط فاطمه کریمی |

خونین شهر آزاد شده بود و رزمندگان خسته از جنگ یک ماه در پشت خاکریز های دفاعی شهر، به این سو آن سو می رفتند.

پسرک خسته بود، آری او باید می خوابید . دلش می خواست جای آرامی پیدا کند که نه یک روز نه دو روز بلکه بیست و سه روز بخوابد. به تعداد روز هایی که پا به پای همه رزمندگان جنگیده بود.

در تاریکی حاج احمد را شناخت. دو عصا زیر بغل و گچ پایش در تاریکی به چشم می خورد. حاج احمد تنها نبود. بسیجی ها دوره اش کرده بودند و از آزادی شهر می گفتند و فرار دشمن و جشن ملت.

پسرک خیلی آرام نزدیک شد.

پسرک گفت : بی خوابی این چند روزه همه را کلافه کرده است. باید با چوب کبریت چشمهایمان را باز نگه داریم. خیلی خوب شد. از امشب دیگر می توانیم راحت بخوابیم.

حاج احمد گفت: بیا بریم بالا

رفتند بالای خاکریز ، آنقدر بالا که افق به خوبی دیده شود . حاج احمد گفت: بسیجی می دانی آنجا کجاست؟

پسرک خودش را بالاکشید تا بتواند خوب ببیند، تاریک بود چیزی ندید. حیران به حاج احمد نگاه کرد و گفت: نه چیزی نمی بینم حاجی!!

حاج احمد به انتهای افق اشاره کرد و گفت: بسیجی آنجا انتهای افق است . من و تو باید پرچم خود را در آنجا ، در انتهای زمین برافرازیم. هر وقت پرچم خود را در آنجا زدی زمین، آن وقت بگیر و راحت بخواب!!

پسرک حیران مانده بود. آیا می تواند پرچم خود را در انتهای زمین به اهتزاز در آورد؟

 

اندکی صبر سحر نزدیک است

  

haj ahmad-big.jpg

 

کاش وقتی حاج احمد بر می گرده ، ما شرمنده اش نباشیم




طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  جنگ نرم، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1389/01/11 توسط فاطمه کریمی |

شهید حمید باکری جانشین فرماندهی لشکر 31 عاشورا بود

و چه زیبا گفت از دوستانش که دراین سال های بعد از جنگ  چگونه خواهند شد!!

 

 

دعا کنید که خداوند شهادت را نصیب شما کند، در غیر این صورت زمانی فرا می رسد که جنگ تمام میشود و رزمندگان امروز سه دسته می شوند:

دسته ای به مخالفت با گذشته خود برمیخیزند و از گذشته خود پشیمان می شوند!!!

 

 

دسته ای راه بی تفاوتی را بر می گزینند و در زندگی مادی غرق می شوند و همه چیز را فراموش می کنند!!!

 

دسته سوم به گذشته خود وفادار می مانند و احساس مسئولیت می کنند که از شدت مصائب و غصه ها دق خواهند کرد!!!

 

پس از خدا بخواهید که با وصال شهادت از عواقب زندگی پس از جنگ در امان باشید .

 

چون عاقبت دو دسته اول ختم به خیر نخواهد شد و جزو دسته سوم ماندن بسیار سخت و دشوار خواهد بود!!!

 

 

sh-h-bakeri-1.jpg

 

 

 

 

این بار برای خودمان دعا کنیم که جزو دو دسته اول نباشیم و اگر خدا به ما توفیق داد که در دسته سوم باشیم صبر و تحملش را نیز به ما بدهد که در راهش بمانیم

 

 

 

الهی آمین

  

 

 برای شادی روح شهدا

  

 

صلوات




طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  جنگ نرم، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1389/01/11 توسط فاطمه کریمی |

 

9hrx39.jpg

 

 

برای سلامتی کامل و شفای همه جانبازان عزیزمون

  

صلوات




طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)،  عکس، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1389/01/11 توسط فاطمه کریمی |

داستان خیلی ساده شروع میشه. یه جشنه شب میلاد مولا علی (ع) ، شب گرامی داشت پدر . اما این بار پدر های متفاوتی توی جمع ما بودند. بعضی هاشون رو نمی شد با چشم سر دید اما مطمئنم همسرو فرزنداشون وجود گرمشون رو حس می کردند. جشن بود برای خانواده های شهدا و ایثارگران وزارت نفت. محیط قشنگی بود و هوای دل پذیری . البته اگه از بالای صحنه یه نگاهی به پایین می کردی ، خیلی متوجه نمیشدی این جوون هایی که توی این جشن هستند فرزندان جانبازان و آزادگان ما هستند!! آخه خیلی از اون ها به اصطلاح خودشون می خواستن از جامعه عقب نمونن و شاید بعضی ها هم سعی کرده بودند جلو تر هم بیفتند و تیپ های امروزی بزنند!!

 برنامه دوم اون شب همه رو مجذوب خودش کرد ،" پدران آسمانی" اسم برنامه بود . مجری با لحن گیرایی متنی رو قرائت کرد که به دل همه نشست، قرار بود یه نفر از جانباز های عزیز جمع ، بره بالا و خاطره ای تعریف کنه. فکر کنم بهترین نماینده رفت بالا ، اون جانباز ما رو نمی دید چشم ها شو ، خیلی سال پیش تو جبهه جا گذاشته بود ، اما حرف دل زد که به دل نشست. می دونست وقت زیادی بهش نمی دن !! با اینکه امشب جشن متعلق به خودشون بود! آخه مسؤلای وزارت نفت بودند ممکن بود یه موقع حوصلشون سر بره!! شاید هم می ترسیدن این یادگارا از یادگاری های که این سال های بعد جنگ ما با بی مهری هامون به دلشون گذاشتیم حرف بزنند!!

 اون عزیز به محض اینکه خودش رو معرفی کرد ، شعر زیبایی در وصف همسر جانباز خوند ، خیلی دلم می خواست اون شعر رو یاداشت کرده بودم تا می نوشتم ، اما حیف ............

این شعر مقدمه ای بود برای یاد کردن از همسنگری که سال 62 قطع نخاع شده بود ، برده بودنش بیمارستان اهواز ، توی همون بیمارستان پرستاری از همین جانباز قطع نخاعی خواستگاری می کنه و با همون وضع با اون ازدواج می کنه. شغلش رو رها می کنه و توی خونه پرستاری همسرش  رو می کنه. پرستاری که لیسانس پرستاری داشت و اگر به کارش ادامه می داد مطمئنا به موفقیت های خوبی رو بدست می آورد ! زندگی خوب و به ظاهر بی دقدقه ای رو می تونست داشته باشه! اما همه اون ها رو به زندگی با این مرد بزرگ ترجیح داد. الان بعد تقریبا 25 سال هنوز کسی جرات نکرده بگه همسرت رو بفرست آسایشگاه جانبازان! هنوز همسرش زخم بستر نگرفته! هنوز هیچ گونه عفونت ریوی و کلیوی نگرفته!!

این مرد که فقط نگاهش با آدم یه دنیا حرف داره ، دمای بدنش با دمای بیرون تغییر می کنه! باید همیشه مراقب بود دمای بدنش از دمای معمولی بدن بالاتر یا پایین تر نره! حالا فرض کنید ، توی این گرمای وحشناک اهواز ، با این بی برقی ، این زن خودش رو به چه آب و آتشیی می زنه تا دمای بدن همسرش بالا نره!!

همه اینا رو اون جانباز فقط برای یاد آوری مسؤلینی که اونجا بودن گفت!  وگرنه همسنگری ها که یادشون نرفته بود! این ماییم که یادمون می ره چرا الان آزادیم! چرا الان استقلال داریم ! چرا الان ایران و ایرانی داریم!!

بماند که خیلی زود بلند گو رو از دستش گرفتند و خیلی دوستانه دعوتش کردند که بره از صحنه پایین !! مثل همیشه!! اما حرفاش کار خودش رو کرده بود ! نه برای مسؤلین، برای همه ما هایی که پایین نشسته بودیم! اشک توی چشم بچه هایی حلقه زده بود که شاید اصلا به تیپشون نمیومد که بخوان گوش داده باشن ، چه برسه به اشک.........

نکته اخلاقی اینجا بود که لااقل اون مسؤلا ساعت 2 شب بعد جشن یه سر به اون یادگار عزیز جنگ زدن و برای اینکه وجدانشون هم راحت شه ، ترتیب اینو دادن که این بنده خدا با خانواده این تابستون رو کامل در مجتمع شرکت نفت توی شمال بمونه ، تا لااقل از گرمای امسال اهواز در امان باشه!! اما نمی دونم برای بقیه موقع ها هم فکر کردند!! به فکر همه یادگار های جنگ بودند ؟!!

اما هیچ کدوم از اون عزیزا با اینکه ما فراموششون کردیم ، زندگی رو فراموش نکردند و به کمک همسرای فداکارشون رفتند به جنگ زندگی!! کاش توی این جنگ تنهاشون نگذاریم. کاش کاری کنیم که شهدا از دست ما راضی باشن.

کاش.................




طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1389/01/11 توسط فاطمه کریمی |
شهید صیاد شیرازی زمانی که هنوز فرزند اولشون به دنیا نیومده بود برای یک دوره آموزشی پیشرفته (سه ماه) به همراه افسرانی از سراسر دنیا به آمریکا رفته بودند. دو افسر ایرانی این دوره هر دو علی نام داشتند. با اینکه دوره بسیار سختی بود ،اما شهید صیاد کمر همت رو بست که این دوره را با موفقیت پشت سر بگذاره.

 وسایل شخصی زیادی نبرده  اما قرآنش را فراموش نکرده بود. با اینکه درس ها روز به روز سخت تر می شد ، اما روزی یک صفحه قرآن را هیچ وقت ترک نمی کرد. با قطب نمایی که همراه داشتند قبله را مشخص کردن و با محاسباتی از روی طلوع و غروب آفتاب، اوقات شرعی را محاسبه کرد.

 شهید صیاد همیشه درهمه جا می گفت :"من غیر همین نماز و روزی یک صفحه قرآنی که می خوانم سرمایه ای دیگری ندارم "و همین سرمایه بار ها و بارها به او کمک کرده بود.

 دوره دوره سختی بود ، اما این دلیل نمی شد او خسته شود. در زمان های نهار و شام با افسران آمریکایی به بحث و گفت و گو می نشست و این گفت و گو ها را فرصت مناسبی می دید تا در مورد دینش با آنها صحبت کند.

 هر روز بر مشتاقان این بحث ها اضافه می شد. تا یک شب مهمانی ای در یک باشگاه افسران برگزار شد و همه افسران آن دوره و خانواده هاشون در آن مهمانی دعوت بودند. میز شهید صیاد به حدی شلوغ شده بود که مجری به شوخی گفت : انگار صحبت های این افسر جوان از برنامه ما بیشتر طرفدار داره!! بهتر نیست بیایید روی سن تا بقیه هم از بحث شما لذت ببرند.

 شهید صیاد روی صحنه رفت و نزدیک به یک ساعت در مورد دین اسلام صحبت کرد . خودش توی خاطرات می گه: اون شب خیلی از حرف ها نا خدا آگاه روی لبانم جاری می شد و انگار خدا خواسته بود به این روشنی و دقیقی بتوانم از دینم دفاع کنم. در اخر از من پرسیدند ، فرزندی داری ؟ گفتم در راه است. گفتند : دوست داری دختر باشد یا پسر؟ گفتم مهم نیست مهم این است که سالم باشد.

 بعد از این سخنرانی یک ساعته همه جمعیت یکپارچه او را تشویق کردند و محبوبیت این شهید همیشه متبسم را چندین برابر کرد.

 ( قابل توجه کسانی که تا یک متر از این مرز ها دور می شوند ، نه تنها جرات نمی کنند در مورد دینشان ، حرفی بزنند، حتی از مسلمانی خود نیز خجالت می کشند و جوری حرف می زنند که دینشان را نیز به خاطر دنیایشان می فروشند !!!!

 این شهید در قبل از انقلاب ، در فضایی که به خاطر دفاع از دینش نه تنها موقعیتش حتی جانش هم به خطر افتاد ، اما با عقل سرخ حسینی تصمیم گرفت و یک لحظه هم عقب نکشید!!!)

 چند مدت بعد از این جریان ، یک روز صبح که یک صفحه از قرآن را مطالعه می کرده است. به آیه ای برخورد می کند.

 

آیه 74 سوره فرقان:

 

پروردگارا، ار همسرانمان ، فرزندانی مرحمت فرما که مایه چشم روشنی ما باشند و مارا پیشوای اهل تقوا قرار بده.

 

بعد از خواندن این آیه شهید صیاد ، با خودش می گه : ای کاش این آیه را زودتر خونده بودم و آن شب درجوابشان این آیه رو می گفتم. اما خدایا از تو می خواهم به راستی فرزندان من را مایه چشم روشنی من قرار بدهی.

 همون روز بعد از ظهر نامه ای رسید که خبر به دنیا آمدن اولین فرزندش را به او داد و شهید صیاد خدا را شکر کرد که خداوند این دعا را در همیچین روزی به او هدیه کرده است.

 در ضمن آن دوره آموزشی سخت و دشوار و تخصصی که از همه دنیا بهترین ها را در خود جمع کرده بود ، با رتبه اول شدن این افسر جوان و باهوش و استعداد و با ایمان ایرانی به پایان رسید.

 

 

به راستی این دعا درباره خود این شهید بزگوار ، به حقیقت پیوست و به درجه شهادت رساند ، درجه پیشوایان اهل تقوا.............

  

خدایا به حق خون پاک شهید بزرگ صیاد شیرازی و همه شهدای اسلام این دعا را در حق همه ما نیز مستجاب بفرما..............

 

الهی آمین

 

 

سردار صیاد شیرازی

 

سرداری که منافقین زمان نتوانستند ولایت مداری او را تحمل کنند 

سرداری که او راترور کردند که به خیال خام خودشان مسیر را برای حذف ولایت فقیه

 

در سال78باز کنند ، اما در غفلتند که مسیر ولایت ، بی مدافع نمی ماند

  

حتی اگر صیاد ها را پرپر کنید

 

برای شادی روح  صیاد دلها

 

 

صلوات

 

 




طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 1388/10/18 توسط فاطمه کریمی |

سلام

 

چند تا سوال ر و می گم

 

 بگو چند بار تا حالا اینا رو شنیدی؟! چند بار بهش فکر کردی؟! چند بار دنبال جوابش رفتی؟! چند بار خودت جوابگو بودی؟! چند بار خواستی از جواب این سوال ها به یه راه حل برسی؟ چند بار اون راه حل رو عملی کردی؟ چند بار به نتیجه رسیدی؟ اگه نتیجه خوب نبوده ، نفهمیدی چرا؟ دفعه بعد چطور می خواهی  اشتباهت رو اصلاح کنی؟

 

 

 برای اینکه کارت رو هم راحتر کرده باشم ، 4 گزینه ای کردم جواب ها رو!!!

سوال ها به شرح زیر است!!!!

 

 

شهید کیه؟ مادر شهید کیه؟ پدر شهید کیه؟ فرزند شهید کیه؟ جبهه ها چطور بود؟ شهدا برای چی رفتن؟ چرا ما مدیون شهدا هستیم؟ وظیفه ما در برابر اونا چیه؟

 

 

 

چند بار تا حالا اینا رو شنیدی؟!

 

1- 1000 بار                       2- بیشتر از 1000 بار                    3- حسابش از دستم در رفته !!                       4- برای این حرفا یه گوشم دره یه گوشم دروازه!!!!

 

 

چند بار بهش فکر کردی؟!

 

1- خیلی وقتا       2- فقط بعضی وقتا که حوصله داشتم  3- سعی می کنم زیاد ذهنم با مسائل حاشیه ای در گیر نکنم!!!  4- این چیزا دیگه قدیمی شده ، موضوعات مدرن تری هم هست که بهش فکر کنیم!!!!

 

 

چند بار دنبال جوابش رفتی؟!

 

1- بعضی وقتا رفتم و یه چیزایی دست گیرم شده   2- می رفتم اما چیزی دست گیرم نمی شد!!!

3- بهش فکر نکردم چه برسه برم دنبال جوابش!!  4- مگه من بی کارم توی این عصر تکنولوژی و پفک و آدمس، برم دنبال این چیزا!!!

 

 

چند بار خودت جوابگو بودی؟!

 

1- خوب بعضی وقتا به خاطر ظاهرم یا موقعیتم ، مجبور بودم جواب بعضی از این سوال ها رو بدم

2- بعضی وقتا از من می پرسیدن اما من خودم هم جواب درستی نداشتم بدم!!

3- مگه  من چی کاره هستم جواب بدم ؟!

4- بقیه خودشون می فهمند این سوال ها در شأن من نیست!!! از من نمی پرسند!!

 

 

چند بار خواستی از جواب این سوال ها به یه راه حل برسی؟

 

1- بعضی وقتا که موضوع بیشتر برام روشن بوده، سعی کردم یه راه حلی پیدا کنم که به بقیه جواب این سوال ها رو تفهیم کنم.

2- آخه همیشه ، این قدر گیج میشم که نمی تونم رابطه ای بین جواب ها پیدا کنم، پس راهی هم به دهنم نمی رسه!

3- راه حل ؟! راه حل چی؟ اصلا موضوع چی بود یادم رفت!!

4- من می گم شما بی کارید بگو نه!! 20 سال گذشته ، اگر راه حلی بود همون سال ها پیدا می کردید ، نه الان!!!

 

 

چند بار اون راه حل رو عملی کردی؟

 

1- خوب سعی کردیم ، نمایشگاه کتاب شهدا بزنیم!!! یه نشریه که مطالبش رو از این ور و اون ور جمع کردیم بزنیم!! یه سنگر که با یه سری چفیه و پلاک و سر بند تزیین شده بود زدیم!!! عکس شهید ها رو زدیم، به جای چراغ شمع روشن کردیم!!! یه آهنگ حماسی هم گذاشتیم و تازه امسال سی و دی و نرم افزار هم آوردیم!!!! خیلی کار کردیم !! همه بچه ها حسابی لباس هاشون خاکی شد!!! یه سخنران هم آوردیم اما هیچ کس نبود غیر خودمون!! از همه مهم تر مسابقه شعر شهدا گذاشتیم!!

 

 

2- آره ما هم ذهنمون رسید یه کارای بکنیم، دیدم زشته همین جوری بی کار بمونیم، جلوی بقیه که دارن کار می کنن ضایع میشیم!! خوب دیدم برای اینکه مشتری پسند باشه ، فقط یه فیلم ، پخش کردیم توی سالن ، واسه کلاسش روبان قرمز رو گذاشتیم ، که هنری هم باشه!! می گفتن راجع به دفاع مقدسه، اما اخرش ربطش رو نفهمیدیم!!!  فقط وقتی داستان عشقی شد واسه همه جالب شد!! اما حیف به عشقش نرسید ، قهرمان فیلم!!آخر مجلس همه به خاطر پذیرایی از ما تشکر کردند!!! یه پسره هم بالاخره تونست رکورد بزنه از بیشتر دختر های توی سالن شماره بگیره!!! فکر کنم به خاطر تیپ به روزش بود!!!

 

 

3-  راستی موضوع یادم اومد!! اما فکر کنم راه حلی نباشه!!

 

 

4- خودتون رو مسخره کردید ؟! شما غیر از اینکه جوون ها رو غمگین کنید ، کار دیگه ای بلد نیستید؟!!

 

 

 

چند بار به نتیجه رسیدی؟

 

1- همه می گفتن کارایی که کردیم خوب بود، مخصوصا از اینکه امسال به جای شمع مشکی از شمع های صورتی استفاده کردیم ، استقبال کردند!!! اما انصافا بگم ، فکر کنم هیچ کس آخرش نفهمید ، شهید کیه و برای چی رفته؟!! نمی دونم چرا اینجوریه؟ ما هر سال کلی دکوراسیون نمایشگاه رو عوض می کنیم، اما باز تاثیر گذاری کمتر از قبل میشه!!! تازه برای مسابقه شعر هم فقط یکی از بچه های خودمون شعر آورد اونم چنگی به دل نمی زد!!

 

2-  والا فیلم بد نبود ، جواب داد، اما همه بعد از فیلم اومدن گفتن سال دیگه خواستین فیلم بگذارید، از فیلم های روی پرده بیارید، جدید تر باشه بیشتر خوش می گذره!!! گلزار هم توش بازی کنه خوبه!! راستی یه کم ول خرجی کنید رانی بدید واسه پذیرایی بهتره!!! به نظرم ما که بد نبود ، اما خوب یه کم بیشتر فکر می کنم می بینم ، انگار اثر خاصی نداشته!!! همه به خاطر پذیرایی اومده بودن!!

 

 

3- ما تو چه کاری به نتیجه رسیدیم که این بار برسیم!!

 

 

4- آره به این نتیجه رسیدم که سال بعد خودم یه برنامه خفن بگذارم کنار برنامه شهدای اینا، کلی ملت رو شاد کنم، فضا عوض شه!!!مردیم بس که گریه کردیم و غمگین بودیم!!

 

 

 

اگه نتیجه خوب نبوده ، نفهمیدی چرا؟

 

 

1- خیلی فکر کردم به نتیجه نرسیدم! 2- زیاد فکر نکردم دیدم فایده نداره !  3- فکرم رو لازم دارم !!

4- چراشو کاری ندارم ، فقط خیلی دلم خنک شد!! یه مشت استخون چیه هر سال هم براشون برنامه بزاری!!!

 

 

دفعه بعد  چطور می خوای اشتباهت رو اصلاح کنی؟

 

1- باز دکور رو عوض می کنیم!!  2- نوع پذیرایی رو عوض می کنیم بیشتر استقبال بشه!!

3- دیگه داری حوصله مو سر می بری ها!!  4 - دفعه بعد بچه ها رو تیر می کنم هیچ کس نره نمایشگاه شون!!!

 

 

 

*******************************************************************

 

 

 

 

بله دوستان این یه نمای کلی از بیشتر کارایی بود که ما توی همه این سال ها انجام دادیم برای شهدا !!! و نمای کلی گروه های مختلف فکری جامعه جوان ما!!!

 

 البته نمی گم  همه کارها ، اینطور بوده ، بعضی کارا که جدید بود، از سر اخلاص بود و به برکت نام شهید، واقعا تاثیر گذاشته روی همه ، اما ……………

 

اما انصافا خودتان قضاوت کنید ، بیشتر کارهای ما اینطوری نیست؟!!

 

فکر می کنید ، چرا اینطور میشه؟!!

 

یه کسی یه بار کاری رو انجام می ده دیگه همه اون کار رو انجام می دن، شاید یه کم روی ظاهرش تغییراتی انجام بدن، اما توی باطنش هیچی تغییری نمی دیم، عمق نمی دیم!!! انسان روحی داره که تشنه تغییر هست ، و تکرار اون رو خسته می کنه ، حتی اگر مهم تریم موضوع جهان هم باشد!!!

 

فکر نمی کنید دیگه وقت اون رسیده ، بیشتر به عمق کار و محتوای برنامه هامون راجع به شهدا فکر کنیم ، تا به ظاهرش؟!!

 

کافیه شما بخواهید، خود شهدا کمک ما می کنند.

 

 جهان امروز تشنه معنویت هست  و ما فرهنگ و تاریخ و دینی سرشار از معنویت داریم .

 

 

باید راهی پیدا کنیم که جهانی را سیراب کند ، نه اینکه حتی تشنگی خودمان را هم نتوانیم بر طرف کنیم!!!

 

 

 

شهدا نمونه های کاملی از این معنویت سرشار بودند، این چشمه های زلال را رها نکنیم.

 

 

 

دیگه نگوییم شهدا شرمنده ایم، بگویید شهدا یاری مان کنید ، تا راهتان را ادامه دهیم .

 

suzrjo.jpg

 

 

 

 

برای شادی روح تمامی شهدای اسلام

 

 

 

 

صلوات

 

 

 

 

التماس دعا




طبقه بندی: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان)، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 1388/06/20 توسط فاطمه کریمی |
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
.:
By Ashoora.ir & Blog Skin :.