درباره وب

هر چیزی که از خط قرمز( بخونید خط استاندارد) رد بشه برای همه جالب میشه من هم  از این رد شدن ها می نویسم

××××××××××××

یه شب خواب دیدم یه قلم دستم بود . دستم بی اختیار خودم می نوشت . خط من نبود نمی دیدم چی می نویسم . ترسیده بودم تا یه صدا بهم گفت : اینا وصیت نامه نیست ولی باید بنویسی . صدا آرومم کرد از خواب بیدار شدم . اون خط دایی ام بود . یه سال قبل از اینکه ببنمش شب سال تحویل وصیت نامه اش رو نوشت و فرداش رفت عملیات ....
 از 20 نفر فقط یه نفر بر نگشت....
اگر چیزی نوشتم که به دل نشست . مال اون قلم هست اگر هم دلنشین نبود مال ناخالصی منه ....


جستجوی وب

به نام خدا

مراسم شروع شد ..........

نسیمی جانفزا می آید .......... بوی کربلا می آید ...........

نمی دونم بگم چه شوری بود باید بودید و می دید

اما شاید شنیدن این فایل صوتی کمک کنه موقع مراسم ضبطش کردم............

فایل صوتی:

وقتی شهدا آمدند 

بالای سر شهدا نوشته بود: دعا برای شیعیان مظلوم بحرین فراموش نشود

این عکس رو خانم یاس شریف گرفتن

یکی از شهدا تازه اون روز صبح اومده بود

دلم می خواست اینقدر گریه کنم تا دق کنم . اما دق کردن توی همچین جایی هم لیاقت می خواد


موضوعات مرتبط: مذهبی فرهنگی اجتماعی ، خاطرات نیمه شخصی

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۱/۳۱ | 21:39 | نویسنده : فاطمه کریمی |
 

بسمه تعالی


زمانی که آن امام سرافراز فریاد «هیهات من الذله» را برآورد، شاید به ذهن هیچکس خطور نمی‌کرد که بعد از 14 قرن محبانی به تقلید از ایشان، این فریاد را تکرار کنند.

گسترده‌شدن فشارها بر مردم مظلوم بحرین، بی‌تفاوتی‌ کشورها، دفاع آل سعود از جنایات آل‌خلیفه و نیز نامه جمعی از شیعیان بحرینی به ولی ا مر مسلمین جهان، احساس تکلیفمان را سنگین‌تر کرد و بر خود فرض می‌دانیم که در این فضای مجازی به ندای اسلام‌خواهی برادران و خواهرانمان در بحرین پاسخ گفته و به زبان قلم با بیان اخبار، اطلاعات، تحلیل‌ها، دل‌نوشته‌ها و دعاهایمان دلگرمشان کرده،‌ به یاریشان بشتابیم!

بحرین


و ما معتقدیم که امروز بحرین کربلاست و بحرین بحر الدم است!


لیست وبلاگ هایی که به این موج پیوستن در ادامه مطلب
موضوعات مرتبط: جنگ نرم ، مذهبی فرهنگی اجتماعی ، مقاومت اسلامی - بیداری اسلامی

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۱/۳۱ | 0:59 | نویسنده : فاطمه کریمی |

به نام خدا

سر در ورودی زده بود فاخلع نعلیک ............همیشه با خودم می گفتم مناطق که برم کفشم رو در نمیارم! اجبار که نیست ! اینجا که رسیدم هنوز سر حرفم بودم از این سر در که رد شدم انگار دلم هم از یه مرزی رد شد، یکی بهم گفت نمی خوای کفشت رو رو در بیاری ؟ نگاهش کردم ، یه نگاه به کفشم ، دیدم چرا نباید در بیارم؟! درش آوردم ، بر عکس همیشه! اونجا دلم تصمیم گرفت{-35-} ، میگن اگر کفش عایق بپوشی جریان ازت رد نمیشه! اون کفش عایق رو در آوردم تا دلم وصل بشه


موضوعات مرتبط: خاطرات نیمه شخصی

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه ۱۳۹۰/۰۱/۲۶ | 0:26 | نویسنده : فاطمه کریمی |

وقتی قطعی شد عید رو همراه کاروان راهیان نور باشم یه دفعه یه سفر دو روزه جمکران قسمتم شد، شهر رضا که رفتیم سر مزار حاج همت گفتم :حاجی عید مهمون شما هستم ها ، کمکم کن دست خالی بر نگردم ، اما وقتی که موقع خداحافظی با دکوهه رسید و حس می کردم هنوز دستم خالیه برگشتم سمت پادگان و گفتم حاجی مگه قول ندادی دست خالی بر نگردم ، از دکوهه دارم می رم ها! یه نشونه بهم نمی دی؟{-60-} به اتوبوس رسیدم ، اسمش رو نگاه کردم ، اتوبوس ما اسمش حاج همت بود {-29-} شد نشونه من

حاج همت کل سفر همراه مون بود  

 

 


موضوعات مرتبط: خاطرات نیمه شخصی

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه ۱۳۹۰/۰۱/۲۰ | 20:14 | نویسنده : فاطمه کریمی |

به نام خدا

قسمت چهارم

وقتی به ساختمان ها رسیدیم ، صدایی توجه ام رو جلب کرد ، خانم ها به سمت ساختمان گردان عمار.......

اونجا عجیب اسم ها برام معنا دار شده بود! کاش قدر این همه نشونه ای که شهدا سر راهم قرار دادن تا ، شاید کمی به خودم بیام رو بدونم!{-31-} محل اسکان شب اول ساختمانی بود به اسم گردان عمار{-29-} شاید نشانه ای بود برای اینکه یادم باشه مولای من امروز یاران عمار گونه می خواد ، مبادا غفلت کنم که گریه بی یاوری رهبرم را باز تاریخ ثبت کنه{-31-}

 

شهید علم الهدی برای گریه بی باوری امام علی وقتی که فریاد أین عمار سر می دهد به پهنای صورت اشک می ریخت و عمار زمان خودش شد ، عمار روح الله:)

 من و تو امروز ، چه می کنیم؟!


موضوعات مرتبط: خاطرات نیمه شخصی

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه ۱۳۹۰/۰۱/۱۹ | 14:0 | نویسنده : فاطمه کریمی |

به نام خدا

قسمت سوم

ثبت نام کرده بودم ، هزار تا نقشه کشیده بودم ، اما تقریبا هنوز هیچ کاری نکرده بودم، فقط زیاد حرف زده بودم! هنوز تکلیف دلم رو سر یه قضیه مشخص نکرده بودم ، وقتی گفتن میای جمکران ، کلی ذوق کردم ، دلم نیاز داشت که حالش عوض بشه ، دقیقا همون جایی به هم ریخته بودم باید فکری به حال دلم می کردم ، همه سفر یه طرف ، وقتی که از یه سمت مسجد جمکران پیاده ات می کنن و گنبد اصلی و اون چهار تا گنبد کوچیک رو با هم می بینی زیر اون نور سبز توی اون دل تاریک شب یه طرفهمون لحظه شدید ترین جنگ بین  خواست بد و خوب دلم رو حس می کردم توی وجودم ، اما اون نور سبز آخرش کار خودش رو کرد آروم شدم .

اینقدر آروم که صبح بعد از اون نماز قشنگ توی صف اول مسجد ، وقتی اومدم بیرون ، این بار فقط دوست داشتم نگاه کنم و هیچی نگم .

اونجا بود که گفتم : آقا جون خودت می دونی حال و روزم رو خودت کمکم کن

وقتی برگشتم ، دیگه چسبیدم به کار

 


موضوعات مرتبط: خاطرات نیمه شخصی

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۰/۰۱/۱۶ | 19:56 | نویسنده : فاطمه کریمی |

توی راه ، قبل از اینکه شهر رضا پیاده بشیم ، یه کلیپ صوتی پخش کردن ، یه تیکه از سخنرانی شهید همت بود و بعدش هم روایت گری توی طلائیه {-31-}. بالاخره بغضم ترکید . دلم داشت کنده می شد برای جنوب  آخرش هم یه خاطره از همسر شهید همت داشت تعریف می کرد. اینکه وقتی پسر شهید همت کوچیک بوده و تب شدیدی کرده بوده ، خود شهید همت میاد و بچه رو بغل می کنه ، تبش خوب می شه . وقتی سر مزار حاجی بودم ، گفتم : حاجی هم پسرت هم ما هر کدوم یه جور داریم توی تب می سوزیم ، این بارم خودت آروم مون کن

گفتم حاجی دارم  عید میام مهمونی خودت دعوت کردی می دونم  اما بازم خودت کمکم کن

خودت کمکم کن بدون آمادگی نیام اونجا  

 

"از طرف من به جوانان بگویید ، چشم شهیدات و تبلور خونشان به شما دوخته شده است . به پا خیزید و اسلام خود را دریابید "

حاج محمد ابراهیم همت

 

حاجی توی این سفر عجیب جوابم رو داد

آخه با خودش همسفر شدم اولین ایستگاه مون هم دکوهه شد

 


موضوعات مرتبط: خاطرات نیمه شخصی

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۰/۰۱/۱۵ | 18:3 | نویسنده : فاطمه کریمی |

به نام خدا

هویزه رفتم ، یعنی راهم دادند ، اما نگفتم چی گذشت ، آخه یه بغضی توی گلوم مونده بود که نمی خواستم بگم ، حداقل تا بعد از این سفر راهیان نور.......

 از اونجا که برگشتم ،نوشتم هویزه غریب نبود ، هویزه تنها نبود، اما واقعا شهدا هنوز توی دل ما غریب هستن! یه زمانی با غفلت و فراموشی حتی به زیارت شهدا و مزارشون هم نمی رفتیم ، اما امروز زیارت می ریم ، اما آفت غرور هم رها مون نکرده! مغرور شدیم حالا که اومدیم زیارت دیگه کافیه! شق القمر کردیم! دیگه این زیارت معرفت لازم نداره انگار! این زیارت به خواست ما نبوده ، به دعوت شهدا بوده ، اما خیلی ها مون یادمون می ره!

امان از روزی که زیارت مون برامون حکم اردو داشته باشه! امان از روزی که به جای اینکه به این فکر کنم کجا رفتم ، فکر کنم چند جا رفتم! اسم جایی که رفتم دهن پر کن بود یا نه! با مزار اون شهید معروف عکس گرفتم یا نه! از چند جا خاک تبرک برداشتم! اما نفهمم اون خاک به خاطر خون شهید برای من عزیز هست ! نفهمم اون شهید برای چی رفت خون داد !! امان از اون روز!

89663.jpg


موضوعات مرتبط: خاطرات نیمه شخصی

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۰/۰۱/۱۴ | 1:19 | نویسنده : فاطمه کریمی |

رفتم مزار شهدا گمنام دانشگاه شیراز ، نمی دونم چقدر وقت اونجا بودم ، ولی هر چقدر دلم گرفته بود اونجا گریه کردم ، گفتم شهدا حالا راهم نمی دید ، لااقل کمک کنید این مدت که بچه ها اونجا هستن ، منم دلم اونجا باشه ، دلم رو که می تونید همراهشون بفرستید

58611.jpg


موضوعات مرتبط: خاطرات نیمه شخصی

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه ۱۳۹۰/۰۱/۱۳ | 5:5 | نویسنده : فاطمه کریمی |

نشریه اینترنتی "فتح به روایت شهید آوینی"

دانلود فایل پی دی اف

دانلود فایل ورد

حجم: 2.1 مگا بایت

 

گردآورنده: سمانه صمدی

طراح: فاطمه ظهوریان




موضوعات مرتبط: طوفان زاد ها(شهدا و جانبازان) ، 8سال دفاع مقدس ، جنگ نرم ، تولید محتوا

تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۰/۰۱/۰۸ | 14:21 | نویسنده : فاطمه کریمی |

 مهمانی تمام شد

اما عیدی خوبی گرفتم

دل بی قرار

کاش قدر عیدی ام را بدانم و پس اندازش کنم برای همیشه

http://www.iranvij.ir/upload/images/thy6uryj4vmpujwl58dp.jpg


موضوعات مرتبط: کوتاه اما ...

تاريخ : جمعه ۱۳۹۰/۰۱/۰۵ | 3:4 | نویسنده : فاطمه کریمی |